لوند و دلبرانه!

سلام براي اولين متن بعد از عيد چند تامتن كوتاه در نظر گرفتم كه بدك نيستند :

هميشه دلم تو رو مي خواد ، از اينكه كسي بهت نگاه كنه ديوونه ميشم ، همه مي خوان تو رو از دستم در بيارن ، خب چي كار ميشه كرد اطلس طلايي ديگه !

وقتي خواستم زندگي رو شروع كنم راهم رو بستند. وقتي خواستم به راه عشق برم گفتن گناهه! وقتي به راستي سخن گفتم ، گفتن دروغه! وقتي به ستايش رو آوردم گفتن خرافاته! وقتي گريه كردم گفتن كودكانه است ! خنديدم گفتن خلي! حالا كه هيچي نمي گم مي گن عاشق شدم!

گفتم دوست دارم ، گفتي خفه شو! گفتم عاشقتم ، گفتي خفه شو! گفتم دلم برات تنگ ميشه ، گفتي خفه شو! گفتم مي خوام باهات ازدواج كنم ، گفتي جدي ميگي؟ گفتم خفه شو !

امروز تو ايستگاه مترو يه دختره به جاي كارت مترو دفترچه تلفن جيبي گذاشت رو دستگاه كلي خنديديم!(من رو ديد حالش بد شد هول كرد)

يه روز يه بچه تركي به باباش ميگه : بابا براي چي ميگن ما خليم؟ باباهه ميگه برو يه سطل بيار تا بهت بگم.بچه يه سطل مياره و باباهه سطل رو بر عكس ميكنه و چند تا ميزنه به تهش.بچه ميگه بابا دارن در ميزنن! باباهه ميگه ديدي واسه همين ميگن خليم! حالا برو سطل رو بزار سر جاش بعد هم اون در رو واكن ببين كيه در ميزنه!!


هر چي به برنامه روزانه ام نگاه مي كنم ميبينم روزي سه چهار ساعت كم دارم! كلي درس جديد كه بلد نيستم ، يه سايت درباره قطعات الكترونيكي كه بايد بسازم ، يه پروژه وب كه اگه درست بشه كلي كار ميريزه رو سرم! به اين ها 2500 متر شنا در روزهاي زوج رو هم اضافه كنيد همه اين ها به درك معلوم چه غلطي كردم كه مچ دستم به كل تعطيل شده و به زور پماد و مچ بند عين آدم ميشم.(موس رو هم به زور مي گيرم تو دستم واسه همين فعلا زياد نمي تونم بهتون سر بزنم)

در ضمن اگه كارم درست بشه يه وبلاگ با عنوان " لوند و دلبرانه " دارم ميزنم كه از اين به بعد اونجا مي نويسم! مي تونيد آهنگش رو اينجا گوش كنيد
لوند و دلبرانه       دلبر شيرين

راستي يه روز سه تا ميمون بودن : اولي داشت از درخت بالا مي رفت ، دومي داشت نارگيل مي خورد ، سومي هم داشت اين وبلاگ رو مي خوند!

 

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳

مشکلات مملکت حل می شود!

سلام دوستان !

من دارم ميرم مسافرت و چند روزی نيستم! پيشاپيش سال نو رو تبريک می گم!

 سال و فال و مال و حال و اصل ونسل و تخت و بخت
باشد و در هر دو گيتی بر قرار و بر دوام
سال خرم٬ فال نيکو ٬ مال وافر ٬ حال خوش
اصل ثابت ٬ نسل باقی ٬ تخت عالی ٬ بخت رام

اين متن رو به عنوان آخرين پست ۸۲ به شما ملت شهيد پرور تقديم می کنم و اميدوارم لذت ببرين!

روزنامه همشهری – پنج‌شنبه 9 بهمن 1382 شماره 3297 – ضمیمه ایرانشهر – صفحه 14

رانندگان تاكسی كه از این پس اقدام به سوار كردن زن و مرد غریبه‌ای كه هیچ نسبت فامیلی با یكدیگر ندارند، كنند ضمن تذكر به آنان از سوی ماموران راهنمایی و رانندگی در صورت تكرار جرم، جریمه می شوند.

معاون انتظامی راهنمایی و رانندگی تهران در حالی كه این موضوع را جرم اعلام كرده است، گفت: این اقدام از ابتدای بهمن ماه با همكاری و ابلاغ به سازمان تاكسیرانی به منظور توجیه رانندگان تاكسی آغاز شده است. این كار فعلاً در حد تذكر به مسافران و رانندگان تاكسی است اما از ابتدای سال آینده با اجباری شدن این طرح، اقدام از تذكر خارج شده و رانندگان متخلف جریمه خواهند شد.


  (1)

مدارك لازم برای سوار شدن به تاكسی:

- شناسنامه طرفین ممهور به مهر دفترخانه ازدواج

- ترجیحاً یك دوجین اولاد (بهتر است در بغل خانم یك نوزاد تعبیه شود كه از چانه تا فرق سر دهانش را باز كرده و ونگ بزند)

- همراه داشتن والدین از عمه‌ی مادربزرگ تا خاله‌ی بابابزرگ محض استشهاد

- استشهاد در محل سوار شدن به تاكسی از افراد خوش‌نام و كسبه محل با استامپ مرغوب و اعلا

- گذراندن آزمایش‌های پزشكی مربوطه (پیشنهاد می‌گردد در صندوق عقب هر تاكسی تجهیزات مخصوصی جهت آزمایش DNA مسافران و ریشه‌های ژنتیكی آنان تعبیه گردد. بدیهی است تهیه‌ی لوله آزمایش، لیوان یك‌بار مصرف، پیپت، ارلن، قطره‌چكان، میكروسكوپ و روپوش سفید برای رانندگان به عهده سازمان تاكسیرانی خواهد بود)

***

 (2)

آقای سفسطه با خانمی «نسبتا» سوار تاكسی می‌شود. گیر می‌دهند:

- شما با هم نسبتی دارید؟

- نسبت هر كس با كل هستی نظیر نسبت خود اوست با تمامیت خویشتن. آری نسبی است، حتی ارتباط زن و شوهری نیز نسبی است و این نسبیت است كه علل هر معلولی را تعریف می‌كند.

***

 (3)

- مادرجون قربون جوونیت بی‌زحمت منو برسون اون ور خیابون

- شرمنده خانوم. چون شما مادر واقعی من نیستین، امكان نداره.

***

 (4)

- ونك می‌خوره؟

- چی رو؟

- ای بابا! چی چی چی رو میگم ونك مسیرته؟

- آره ولی شما آقا و خانوم چه نسبتی با هم دارین؟

- ایشون دكترهستن. خانومم تو خونه داره می‌میره. میخوایم زود بریم.

- نچچچچچچچ...امكان نداره داشم! ما اهل خلاف ملاف نیستیم. برو كنار بذار باد بیاد.

***

  (5)

البته این قانون تنها شامل افراد نگون‌بخت و كم‌‌درآمد (آسیب‌پذیر وارث زمین سابق) است كه با «خط 11» و تاكسی و اتوبوس سر و كار دارند و وسع‌شان نمی‌رسد كه ژیانی هم بخرند تا دچار وساوس شیطانی نشوند و البته فساد و فحشا هم مربوط به اینهاست كه از سر سیری شكم میرند خانم بازی! و صد البته به همین دلیل، این قانون شامل افراد متشخص، آقازاده و فرست‌كلاس نمی‌شود. چون مملكت ما مملكت سرمایه‌دارسالاری است و سرمایه‌داری از همه لحاظ حتی بیش از اخلاق، حرف اول را می‌زند:

یك جایی در هر جای شهر دو نفر مذكر و مونث از یك جایی در شمال شهر، ماكسیمای مشكی. هر هر می‌خندند و صدای پخش هفت چهار راه آن ورتر هم شنیده می‌شود:

دهانت را می‌بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم...

یك مامور وظیفه‌شناس راهنمایی‌كننده به آنان نزدیك می‌شود:

- ببخشین جناب مصدع اوقاتتون می‌شم اصلاً جای نگرانی برای شما نیست فقط یه سوال ساده داشتم خدمتتون محض انجام وظیفه، ببخشین شما با هم نسبتی دارین؟

- بله ما با همدیگه متناسبیم. چطور مگه؟

- هیچی خواستم عرض كنم به پای هم پیر شین مبارك باشه ایشالا.

نتیجه: بچه سوسول باش تا كامروا باشی

***

 (6)

آقای خرازی با خانم بی‌نظیر بوتو توی ماشینی نشسته‌اند. تكرار ماجرا:

- آقا شما با هم نسبتی دارین؟

- نه عزیزم. چطور مگه؟

- پس غلط كردی با خانوم غریبه سوار شدی بیا پایین بینم

- بابا من خرازی‌ام.... ئه؟ ئه؟ یعنی چه؟

- خرازیی؟ چرا نمیشینی سر مغازه‌ت؟ اومدی خانوم‌بازی؟ بیا پایین معطل نكن...

***

 (7)

ایران 3000 - اولین سری از دوربین‌های «نسبت‌یاب» در چهارراه‌ها و اتوبان‌های سراسر كشور نصب شد. روابط عمومی سازمان كشف نسبت‌مسافرین (راهنمایی و رانندگی سابق) در پاسخ به خبرنگار ما در خصوص تاریخچه ساخت این دوربین گفت: والله ما هزار سالی هست داریم رو این پروژه‌ی مهم و ملی كه گام بزرگی در پیشرفت مملكتمون به شمار میاد كار می‌كنیم و امیدواریم این تنها مشكل لاینحل وطن عزیزمون رو حل كنیم.

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

دوست دختر الكي

   سلام !
چند نفری گیر داده بودند كه چرا قالب وبلاگم رو كه برای محرم سیاه كرده بودم دوباره مثل اولش نمی كنم!
باید بگم كه چند روز به احترام محرم سیاه بود چند روز هم به خاطر یكی از دوستانم !  یادت به خیر! سفر سلامت!

دل بردی از من به یغما، ای ترك غارتگر  من     دیدی چه آوردی آخر، از داغ غم بر سر من
مهر تو در دل نهان شد، دل زار و تن ناتوان شد     رفتی چو تیر و كمان شد ، از بار غم غامت من


خب اینم یه قالب جدید و توپ كه كار گروه" پرشین وب تولز" بود ولی من از اسنادشون كش رفتم! (پیر شدیم ولی آدم نشدیم )
و اما همون طور كه میدونید ( و یا نمیدونید) من یه رفیقی از دوران باستان ( دبیرستان ) دارم به اسم محمد داراب پور كه هر چند وقت یه بار میرم میبینمش.یه چند وقتی بود كه نه سراغش رفته بودم نه تلفنی حرف زده بودیم نه ایمیلی و خلاصه هیچی...! با خودم گفتم یه ضد حال اساسی بهش بزنم كه برق سه فاز از سرش بپره! برداشتم با هزار زحمت با این كامپیوتر نفهم یه فكس به متن زیر فرستادم خونشون :

  آقای محمد داراب پور /  با سلام / هر كاری كردم به موبایلت زنگ بزنم نشد! تونستی یه زنگ بزن خونه ما! / متشكرم / xxxxxx
حالا جای این x ها اسم یك دختر بزازین!
اولا  این اسم یه خاصیت مهم داره و اون اینه كه من و محمد هر دو میشناسیمش ! بنابراین محمد فهمید كه فكس كار من بوده ولی هر چی به مامان و باباش بگه كار این علی آقامیری بوده باور نمی كنن ! چون من رو به عنوان یك انسان كاملا معتبر میشناسن

دوما تو خونه بهش گیر دادن كه با دخترهای دانشگاه رابطه داری به خودت مربوطه ! شماره فكس بابات رو چرا میدی بهشون ؟؟ آدم این قدر پر رو هم نوبره!  
الان هم كه اين ممد قاطي كرده و آدرس تمام فايل هاي من كه رو سرورش بوده رو عوض كرده! واسه همين لوگوم خراب شده!

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢

ليش تاخر عباس؟

اين نوحه عربي كه تلويزيون دو روز پشت سر هم از 6 كانال داره پخش ميكنه رو هر كي گير آورد به من هم بگه !

ما تريد الماي سكنه!...ليش تاخر عباس!

هم شعرش قشنگه هم اين كه صداي نوحه خونه خيلي گيراست:

عمو جان به خدا از فرط عطش در خواست آب كردم! دست خودم نبود!

مطمئنم به همراه پدر سالم و زنده  (موجود و وردود) باز مي گردي


اينم يه شعر با حال ديگه :

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين

روي دل با كاروان كربلا دارد حسين

از حريم كعبه جدش به اشكي شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين

او وفاي عهد را با سر كند سودا ولي

خون به دل از كوفيان بي وفا دارد حسين

دشمنانش بي امان و دوستانش بي وفا

با كدامين سر كند ، مشكل دو تا دارد حسين

مي برد در كربلا هفتاد و ذبح عظيم

بيش از اين حرمت كوي منا دارد حسين

دست آخر كز همه بيگانه شد ديدم هنوز

با دم خنجر نگاه آشنا دارد حسين

آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي كند

عزت و آزادگي بين تا كجا دارد حسين


كجا رفتي اي آبروي دو عالم           نگين سليمان به حلقه خاتم

پس از تو خدا را چه چاره كنم؟   

يه خبر باحال : يه نفر تهديد كرده اگر به نوشتن اين دري وري ها راجع به تحريف كردن عاشورا ادامه بدي ميزنيم تعطيل (هك سابق!) مي كنيمت

ما هم بهش گفتي بسم الله اخوي

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

تحريفات عاشورا قسمت سوم.شهادت قاسم

توضيح اول : اين متن از کتاب حماسه حسينی شهيد مطهری جلد اول نوشته شده!

توضيح دوم: طبق آمار اين کنتور بقل ۶۳۶ نفر از متن قبلی بازديد کردند که فقط ۱۰ نفر پيام گذتشتند! ای بميری الهی مگه پيام دادن زور داره که نميدی ؟که  اين رفيق ما هم گير بده بگه خودت الکی کنتور رو ميبری بالا!!

ما چهره اين حادثه تابناك تاريخی را تا اين مقدار مشوه و بزرگترين خيانتها را به امام حسين عليه السلام كرده ‏ايم كه اگر امام حسين‏ عليه السلام در عالم ظاهر بيايد و ببيند ، خواهد گفت كه شما بكلی قيافه‏ حادثه را تغيير داده‏ايد . آن امام حسينی كه شما در خيال خودتان رسم‏ كرده‏ايد كه من نيستم ، آن قاسم بن الحسنی كه شما در خيال خودتان رسم‏ كرده ‏ايد كه برادرزاده من نيست آن علی اكبری كه شما در مخيله خودتان‏ درست كرده‏ ايد كه جوان با معرفت من نيست ، آن يارانی كه شما درست‏ كرده ‏ايد كه آنها نيستند . ما قاسمی درست كرده‏ ايم كه آرزويش فقط دامادی‏ بوده ، آرزوی عمويش هم دامادی او بوده ! اين را شما با قاسمی كه در تاريخ بوده است مقايسه كنيد . تواريخ معتبر اين قضيه را نقل كرده ‏اند كه در شب عاشورا امام عليه السلام اصحابش را در خيمه عند قرب الماء  يا نزديك آن خيمه جمع كرد و آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را به آنها القاء كرد كه نمی‏ خواهم آن را به تفصيل نقل كنم . در اين خطبه امام بطور خلاصه به آنها می‏گويد شما آزاد هستيد . امام نمی‏ خواسته كسی رو دربايستی‏ داشته باشد و خودش را مجبور ببيند ، حتی كسی خيال كند كه به حكم بيعت‏ لازم است بماند . لذا می‏گويد همه شما را آزاد كردم ، همه يارانم ، خاندانم ، برادرانم ، فرزندانم ، برادرزاده ‏هايم . اينها جز به شخص من به‏ كس ديگری كار ندارند ، شب تاريك است و از اين تاريكی شب استفاده‏ كنيد و برويد و آنها هم قطعا با شما كاری ندارند . در اول هم از اينها تجليل می‏كند و می‏گويد منتهای رضايت را از شما دارم ، اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم ، اهل بيتی بهتر از اهل بيت خودم سراغ ندارم . اما همه آنها بطور دسته جمعی می‏گويند آقا چنين چيزی مگر ممكن است ، جواب پيغمبر را چه بدهيم ، وفا كجا رفت ، انسانيت كجا رفت ، محبت‏ كجا رفت ، عاطفه كجا رفت ؟ و آن سخنان پر شوری كه آنجا گفتند كه واقعا دل سنگ را كباب می‏كند ، يعنی انسان را به هيجان می‏آورد . يكی می‏گويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسی بخواهد فدای شخصی مثل تو كند ، ای كاش هفتاد بار زنده می‏شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می‏كردم . آن يكی‏ می‏گويد هزار بار ، ديگری می‏گويد ای كاش امكان داشت جانم را فدای تو كنم‏ ، بعد بدنم را آتش بزنند ، خاكسترش كنند ، آنگاه خاكسترش را بباد دهند و دوباره مرا زنده كنند و باز . . . اول كسی كه به سخن آمد برادرش‏ ابوالفضل بود و بعد همه بنی هاشم . همينكه اين سخنان را گفتند ، امام‏ مطلب را عوض كرد و از حقايق فردا قضايائی را گفت . به آنها خبر كشته‏ شدن را داد كه همه آنها درست مثل يك مژده بزرگ تلقی كردند . همين‏ جوانی كه اين قدر به او ظلم می‏كنيم و آرزوی او را دامادی می‏دانيم ، سؤالی‏ كرد كه در حقيقت خودش گفته است كه آرزوی من چيست ؟ وقتی كه جمعی از مردان در مجلسی اجتماع می‏كنند ، يك بچه سيزده ساله در جمع آنها شركت‏ نمی‏كند ، پشت سر مردان می‏نشيند . مثل اينكه اين جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر می‏كشيد كه‏ ديگران چه می‏گويند . وقتی كه امام فرمود همه شما كشته می‏شويد ، اين طفل‏ با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه ؟ آخر من بچه هستم‏ شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته می‏شوند و من هنوز صغيرم . لذا رو كرد به آقا و عرض كرد : و انا فی من يقتل ؟ آيا من هم جزء كشته شدگان‏ هستم يا نيستم ؟ حالا ببينيد آرزو چيست ؟ امام فرمود اول من از تو يك‏ سؤال می‏كنم ، جواب مرا بده ، بعد من جواب تو را می دهم . من اينطور فكر می‏كنم كه آقا اين سؤال را مخصوصا كرد ، می‏خواست اين سؤال و جواب پيش‏ بيايد تا مردم آينده فكر نكنند كه اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد ، و نگويند اين جوان در آرزوی دامادی بود ، ديگر برايش حجله درست نكنند ، جنايت نكنند . لذا آقا فرمود كه اول من سؤال می‏كنم : « كيف الموت‏ عندك » پسركم ، فرزند برادرم ، اول بگو كه مردن و كشته شدن در ذائقه تو چه مزه‏ای دارد ؟ فورا گفت : « احلی من العسل » ، از عسل شيرينتر است . اگر از ذائقه می‏پرسی ، كه مرگ از عسل در ذائقه من شيرينتر است . يعنی‏ برای من آرزوئی شيرينتر از اين آرزو وجود ندارد . منظره چقدر تكان دهنده‏ است ! اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخی كرده و ما بايد اين حادثه را زنده نگه داريم . چون ديگر حسينی پيدا خواهد شد و نه قاسم‏ بن الحسنی . اين است كه اين مقدار ارزش می‏دهد نه كه بعد از چهارده قرن‏ اگر يك چنين حسينيه‏ای  بنامشان بسازيم كاری نكرده ‏ايم . و گرنه‏ آرزوی دامادی داشتن كه وقت صرف كردن نمی‏خواهد ، پول صرف كردن نمی ‏خواهد ، حسينيه ساختن نمی‏خواهد ، سخنرانی نمی‏خواهد . ولی اينها جوهره انسانيت‏ هستند ، مصداق « انی جاعل فی الارض خليفه »( 2 ) هستند ، اينها بالاتر از فرشته هستند . امام بعد از گرفتن اين جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم‏ كشته می‏شوی ، « بعد ان تبلو ببلاء عظيم » اما جان دادن تو با ديگران خيلی‏ متفاوت است و گرفتاری بسيار شديدی پيدا می‏كنی . لذا روز عاشورا پس از آنكه با اصرار زياد اجازه رفتن به ميدان را گرفت ، از آنجا كه بچه است ، زرهی متناسب با اندام او وجود ندارد ، كلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد ، اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد ، نوشته‏اند عمامه‏ای به سرگذاشته بود كانه فلقه القمر (1) همين قدر نوشته‏اند بقدری اين بچه زيبا بود كه دشمن گفت مثل يك پاره ماه است .  

بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت    برگ گل سرخ را باد كجا می‏برد

راوی گفت ديدم بند يكی از كفشهايش باز است و يادم نمی‏رود كه پای‏ چپش هم بود . از اينجا معلوم می‏شود چكمه پايش نبوده است . نوشته‏ اند كه‏ امام كنار خيمه ايستاده و لجام اسبش در دستش بود . معلوم بود منتظر است ، كه يك مرتبه فريادی شنيد . نوشته ‏اند امام به سرعت يك باز شكاری‏ روی اسب پريد و حمله كرد . آن فرياد ، فرياد يا عماه قاسم بن الحسن بود . آقا وقتی به بالين اين جوان رسيد در حدود دويست نفر دور اين بچه را گرفته بودند . امام حمله كرد آنها فرار كردند و يكی از دشمنان كه از اسب‏ پائين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند ، خودش در زير پای‏ اسب رفقای خود پايمال شد . آن كسی را كه می‏گويند در روز عاشورا در حالی  كه زنده بود زير سم اسبها پايمال شد ، يكی از دشمنان بود نه حضرت قاسم . بهر حال‏ حضرت وقتی به بالين قاسم رسيدند كه گرد و غبار زياد بود و كسی نمی‏فهميد قضيه از چه قرار است . وقتی كه اين گرد و غبارها نشست ، يك وقت ديدند كه آقا بر بالين قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . اين جمله‏ را از آقا شنيدند كه فرمود : « يعز و الله علی عمك ان تدعوه فلا يجيبك‏ او يجيبك فلا ينفعك صوته »  برادرزاده ! خيلی بر عموی تو سخت است‏ كه تو او را بخوانی ، نتواند تو را اجابت كند ، يا اجابت بكند ، اما نتواند برای تو كاری انجام بدهد . در همين حال بود كه يك وقت فريادی از اين جوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد .

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢

تحريفات عاشورا قسمت دوم. ليلا و علی اکبر / عروسی قاسم

نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا كه يكی از معروفترين قضايا شده‏ است و حتی يك تاريخ هم به آن گواهی نمی‏دهد قصه ليلا مادر حضرت علی اكبر است . البته ايشان مادری به نام ليلا داشته ‏اند ، ولی حتی يك مورخ نگفته‏ كه ليلا در كربلا بوده است . اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و علی اكبر داريم ، روضه آمدن ليلا به بالين علی اكبر.

همين روضه را شنيدم كه علی اكبر به‏ ميدان رفت ، حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم كه دعای مادر در حق‏ فرزند مستجاب است ، برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان كن ، در حق فرزندت دعا كن شايد خداوند اين فرزند را سالم بما برگرداند ؟ ! اولا ليلائی در كربلا نبوده كه چنين كند . ثانيا اصلا اين منطق ، منطق حسين نيست‏ . منطق حسين در روز عاشورا ، منطق جانبازی است . تمام مورخين نوشته‏اند كه هر كس اجازه می‏خواست ، حضرت به هر نحوی كه می‏شد عذری برايش ذكر كند ، ذكر می‏كرد ، بجز برای علی اكبر فاستاذن فی القتال اباه فاذن له  . يعنی تا اجازه خواست ، گفت برو . حال چه شعرها كه سروده نشده ! از جمله اين شعر كه می‏گويد

خيز ای بابا از اين صحرا رويم    نك بسوی خيمه ليلا رويم

نمونه ديگری در همين مورد را كه خيلی عجيب است من در همين تهران ، در منزل يكی از علمای بزرگ اين شهر ، در چند سال پيش ، از يكی از اهل منبر كه روضه ليلا را می‏خواند شنيدم و من در آنجا چيزی شنيدم كه به عمرم نشنيده‏ بودم . گفت بعد از اينكه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان‏ كرد ، نذر كرد كه اگر خدا علی اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود از كربلا تا مدينه را ريحان بكارد . يعنی نذر كرد كه سيصد فرسخ‏ راه را ريحان بكارد ! اين را گفت و يكمرتبه زد زير آواز :  

نذر علی لئن عادوا و ان رجعوا     لازرعن طريق التفت ريحانا
من نذر كردم كه اگر اينها برگردند راه تفت را ريحان بكارم!
اين شعر عربی بيشتر برای من اسباب تعجب شد كه اين شعر از كجا پيدا شده ؟ بعد بدنبال آن رفتم و گشتم ، ديدم اين تفتی كه در اين شعر آمده كربلا نيست ، بلكه اين تفت سرزمين مربوط به داستان ليلی و مجنون معروف است كه ليلی‏ در آن سرزمين سكونت می‏كرده و اين شعر مال مجنون عامری است برای ليلی ، و اين آدم اين شعر را برای ليلا مادر علی اكبر و كربلا می‏خوانده . تصور كنيد اگر يك مسيحی يا يك يهودی يا يك آدم لامذهب آنجا باشد و اين‏ قضايا را بشنود ، آيا نخواهد گفت كه تاريخ اينها چه مزخرفاتی دارد ؟ آنها كه نمی ‏فهمند كه اين داستان را اين شخص از خودش جعل كرده است ، بلكه می‏گويند العياذ بالله زنهای اينها چقدر بی‏شعور بوده‏ اند كه نذر می‏كردند از كربلا تا مدينه را ريحان بكارند . اين حرفها يعنی چه ؟ !  

 

از اين بالاتر ، ( حاجی نوری ) می‏گويد در همان گرما گرم روز عاشورا كه‏
می‏دانيد مجال نماز خواندن هم نبود ، اما نماز خوف  خواند و با عجله‏ هم خواند . حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه‏ امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند ، و تا امام اين دو ركعت‏ نماز را خواندند ، اين دو نفر در اثر تيرهای پياپی كه می‏آمد از پا در آمدند .

مجالی برای نماز خواندن به اينها نمی‏دادند ، ولی گفته‏ اند در همان وقت‏  امام فرمود حجله عروسی را بيندازيد ، من می‏خواهم عروسی قاسم با يكی از دخترهايم را در اينجا ، لااقل شبيه آن هم كه شده ببينم ، من آرزو دارم ، آرزو را كه نمی‏شود به گور برد ! شما را بخدا ببينيد حرفهائی را كه گاهی وقتها از يك افراد در سطح خيلی‏ پايين می‏شنويم كه مثلا می‏گويند من آرزو دارم عروسی پسرم را ببينم ، آرزو دارم عروسی دخترم را ببينم ، به فردی چون حسين بن علی نسبت می‏دهند ، آن‏ هم در گرما گرم زد و خورد كه مجال نماز خواندن نيست ! و می‏گويند حضرت‏ فرمود من در همين جا می‏خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد بكنم و يك‏ شكل از عروسی هم كه شده است در اينجا راه بيندازم . يكی از چيزهايی كه‏ از تعزيه خوانيهای قديم ما هرگز جدا نمی‏شد عروسی قاسم نو كدخدا ، يعنی نو داماد بود ، در صورتی كه اين در هيچ كتابی از كتابهای تاريخی معتبر وجود ندارد . حاجی نوری می‏گويد ملا حسين كاشفی اولين كسی است كه اين مطلب را در كتابی بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضيه صددرصد دروغ است . بقول آن شاعر كه گفت :
بس كه ببستند بر او برگ و ساز    گر تو ببينی نشناسيش باز

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢

تحريفات عاشورا قسمت اول

سلام! از امروز شروع كردم به نوشتن مطالبي درباره كساني كه عاشورا را تحريف كرده اند و اينكه هدفشان چه بوده است  تمامي مطالب برگرفته از كتاب هاي "حماسه حسيني" و "فريادهاي شهيد مطهري بر تحريف عاشورا" است.

می‏گويند روزی اميرالمؤمنين علی عليه السلام بالای منبر بود و خطبه می‏خواند . امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه‏ام و آب می‏خواهم ، حضرت فرمود كسی‏ برای فرزندم آب بياورد ، اول كسی كه از جا بلند شد ، كودكی بود كه همان‏ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود ، ايشان رفتند و از مادرشان يك‏ كاسه آب گرفتند و آمدند وقتی كه وارد شدند در حالی وارد شدند كه آب را روی سرشان گرفته بودند و قسمتی از آن هم می‏ريخت كه با يك طول و تفصيلی‏ قضيه نقل ميشود . بعد اميرالمؤمنين علی عليه السلام چشمشان كه به اين‏ منظره افتاد اشكشان جاری شد . به آقا عرض كردند چرا گريه می‏كنيد ؟ فرمود قضايای اينها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهی می‏شود . "حاجی نوری" در اين جا يك بحث عالی دارد ، می‏گويد شما كه می‏گوئيد علی در بالای منبر خطبه می‏خواند ، بايد بدانيد كه علی فقط در زمان خلافتش منبر می‏رفت و خطبه می‏خواند . پس در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين‏ مردی بوده كه تقريبا سی و سه سال داشته است . بعد می‏گويد اصلا آيا اين‏ حرف معقول است كه يك مرد سی و سه ساله در حالی كه پدرش دارد مردم را موعظه می‏كند و خطابه می‏خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه‏ام آب‏ می‏خواهم ؟ اگر يك آدم معمولی اين كار را بكند می‏گويند چه آدم بی‏ ادب و بی‏تربيتی است ، و از طرفی حضرت ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده ، يك نوجوان اقلا پانزده ساله بوده‏ است . می‏بينيد كه چگونه قضيه‏ای را جعل كردند . آيا اين قضيه در شان امام‏ حسين است ؟ ! و غير از دروغ بودنش ، اصلا چه ارزشی دارد ؟ آيا اين شان‏ امام حسين را بالا می‏برد يا پائين می‏آورد ؟ مسلم است كه پايين می‏آورد ، چون يك دروغ به امام نسبت داده‏ايم و آبروی امام را برده‏ايم ، طوری حرف‏ زده‏ايم كه امام را در سطح بی‏ادبترين افراد مردم پائين آورده‏ايم . در حالی‏ كه پدری مثل علی مشغول حرف زدن است ، تشنه‏اش می‏شود ، طاقت نمی‏ آورد كه‏ جلسه تمام شود و بعد آب بخورد ، همانجا حرف آقا را می‏برد و می‏گويد من‏ تشنه‏ام ، برای من آب بياوريد !

نمونه ديگری كه تحريف و جعل كردند اين است كه قاصدی برای اباعبدالله‏ عليه السلام نامه‏ای آورده بود و جواب می‏خواست ، آقا فرمود كه سه روز ديگر بيا از من جواب بگير . سه روز ديگر كه سراغ گرفت ، گفتند : آقا حركت كردند و امروز عازم رفتن هستند . او هم گفت پس حالا كه آقا می‏روند ، بروم ببينم جلال و كوكبه پادشاه حجاز چگونه است . رفت و ديد آقا خودش‏ روی يك كرسی نشسته و بنی‏ هاشم روی كرسيهای چنين و چنان . بعد محملهائی‏ آوردند ، چه حريرها ، چه ديباجها ، چه چيزها در آنجا بود . بعد مخدرات‏ را آوردند و با چه احترامی سوار اين محملها كردند . اينها را می‏گويند تا ناگهان به روز يازدهم گريز می‏زنند و می‏گويند اينها كه در آن روز چنين‏ محترم آمدند روز يازدهم چه حالی داشتند . حاجی نوری می‏گويد : اين حرفها يعنیچه ؟ اين تاريخ است كه می‏گويد : امام حسين در حالی كه بيرون می‏آمد اين‏ آيه را می‏خواند : « فخرج منها خائفا يترقب »( 1 ) يعنی در اين بيرون‏ آمدن خودش را به موسی بن عمران كه از فرعون فرار می‏كرد تشبيه كرده است‏ : « قال عسی ربی ان يهدينی سواء السبيل »( 2 ) يك قافله بسيار بسيار ساده‏ای حركت كرده بود . مگر عظمت اباعبدالله به اين است كه يك كرسی‏ مثلا زرين برايش گذاشته باشند ؟ ! يا عظمت خاندان او به اين است كه‏ سوار محملهائی از ديباج و حرير شده باشند ؟ ! اسبها و شترهايشان چطور باشد ، نوكرهايشان چطور باشد ؟ !  

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢

مزرعه حيوانات (قسمت اول)، ابراهيم نبوي

اول گفته باشم ما تو راهپيمايی هفته پيش يه مشت محکم به استکبار زديم اين هفته هم ميريم که لاشه اش رو از رو زديم با کاردک جمع کنيم شما هم غلط می کنيد تشريف نياريد حتما بايد مثل صدام رای گيری کنيم ؟ که هم معلوم باشه کی بايد کجا رای بده هم معلوم باشه به کی رای داده  

اين هم از يه متن که ابراهيم نبوی نوشته :

با توجه به سووالاتي كه ممكن است در ذهن هر موجودي شكل بگيرد، به بعضي از سووالاتي كه ممكن است در ذهن شما باشد جواب مي دهيم.

مگس و سماجت
سووال: از كجا مي فهميد كه يك مگس موجود سمجي است؟

جواب اول: چون هروقت سخنراني مي كند همان حرف هاي قديمي اش را تكرار مي كند.
جواب دوم: چون دائما وزوز مي كند و اعصاب شما را خرد مي كند‏، به گه عادت دارد و در آن زندگي مي كند‏، علاقه خاصي به خون آدم دارد و روي هر چيز شيريني كه داشته باشيد مي نشيند و آنرا كوفت تان مي كند.

ائتلاف با خرس
سووال: اگر يك روباه با يك خرس در انتخابات ائتلاف كنند‏، چه اتفاقي مي افتد؟

جواب اول: روباه تمام عقلش را به كار مي گيرد تا خرس انتخاب شود و بعد از انتخاب شدن روباه به جاي خرس قدرت را دردست مي گيرد.
جواب دوم: روباه از همه دعوت مي كند تا در يك انتخابات آزاد شركت كنند، بعد كه همه جمع شدند خرس با استفاده از زورش توي سر كساني كه جمع شدند مي زند و در نتيجه اكثريت قاطع به خرس راي مي دهند، اما روباه قدرت را در دست مي گيرد.
جواب سوم: چون ممكن است شير آنها را بخورد‏، روباه چنين مصلحت را تشخيص ميدهد كه خرس و روباه بايد به نفع شير از انتخابات كنار بروند.

سوسك هاي باهوش
سووال: چطور مي شود از بين سي سوسك كه در يك خانه هستند فهميد كدام شان باهوش ترند؟

جواب اول: يك دمپايي دست مان مي گيريم، تعدادي از سوسك ها اعلام جنگ مسلحانه مي كنند، وتعدادي از آنها فرار مي كنند و قايم مي شوند. سوسك هايي كه زنده بمانند باهوش ترند.
جواب دوم: انتخابات برگزار مي كنيم. 27 سوسك كانديدا مي شوند. با دمپايي آن سوسك ها را از بين مي بريم. ميان سه سوسك باقيمانده تست هوش مي گيريم، هركدام امتياز بيشتري آورد باهوش تر است.
جواب سوم: براي انتخاب باهوش ترين سوسك انتخابات برگزار مي كنيم و وقتي انتخابات برگزار مي شود با حشره كش خانه را سمپاشي و فضاي انتخابات را آلوده مي كنيم. سوسك هايي كه قايم مي شوند در انتخابات شركت نمي كنند و زنده مي مانند. باهوش ترين سوسك را از ميان آنها انتخاب مي كنيم.

معاون گرگ
سووال: اگر يك گرگ وزير بشود چطور معاونين خودش را انتخاب مي كند؟

جواب اول: يك گرگ هيچ وقت موجود خوشمزه يا بامزه اي را به عنوان معاون انتخاب نمي كند، چون يك گرگ خوب هرگز نبايد معاون خودش را بخورد.
جواب دوم: كانديداهاي معاونت در مراسم انتخاب معاون جمع مي شوند و گرگ با دقت آنها را نگاه مي كند و هركدام از آنها را كه براي رژيم او مناسب هستند، انتخاب كرده و آنها را در برنامه غذايي اش قرار مي دهد. بعد از ميان كساني كه براي خوردن مناسب نيستند يكي را به عنوان معاون انتخاب مي كند.

خرگوش ها در انتخابات
سووال: اگر گفتيد هزار خرگوش چطور انتخابات برگزار مي كنند؟

جواب: خرگوش ها چون موجودات تندرويي هستند هيچوقت در انتخابات شركت نمي كنند، به همين دليل در انتخابات هميشه يا خرس ها پيروز مي شوند يا لاك پشت ها و يا موجودات ديگري كه عادت ندارند زياد از جايشان تكان بخورند.

دشمن خرگوش
سووال: يك خرگوش چگونه دشمن خودش را تشخيص مي دهد؟

جواب اول: راديو را روشن مي كند و به سخنراني رهبرانش گوش مي كند، آنها در هر چند دقيقه يك بار دشمن را معرفي مي كنند.
جواب دوم: خرگوش با روباه تماس مي گيرد و از او مي خواهد كه دشمن را به او معرفي كند. روباه هم با دفتر كارگزاران تماس مي گيرد تا آنها دشمن را به او معرفي كنند.
جواب سوم: خرگوش به كساني كه ممكن است دشمنش باشند نگاه مي كند، هر كدام نگاهشان مهربان و دندانشان تيز بود دشمنش هستند.

زندگي سگي
سووال: اگر گفتيد بهترين موقعيت سياسي كه براي يك سگ پيش مي آيد چيست؟

جواب اول: وقتي كه مردم يك زندگي سگي دارند.
جواب دوم: وقتي همه دارند از ترس فرار مي كنند و سگ ها مي توانند دنبالشان بدوند.
جواب سوم: وقتي صاحب سگ از آن مي ترسد.
جواب چهارم: وقتي قصاب ها سرشان شلوغ است و دائما كشتار مي كنند
.

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢

والنتاين و جک

این شعر وحشی بافقی رو ممکنه تا حالا چند بار خونده باشین :

گفتم به مناسبت والنتاین یه حال اساسی به ملت عزیز و غیور ایران داده باشیم برای همین این جک ها رو نوشتم:

یه بی جنبه ای پرتغال خونی می خوره ایدز میگیره

یه ترکه تو خواب کتک می خوره ، شب بعد با رفیق هاش می خوابه

یه قلکه مست بوده میگفته: من بانکم

به یه ترکه میگن بزرگترین ریسک زندگیت چی بوده:

میگه : یه بار اسهال بودم رسک کردم گوزیدم


من از صدای ابی خیلی خوشم میاد ولی حالم از شعراش به هم میخوره غیر از چند تاشون مثل "وقتی دلگیری و تنها".اما این آلبوم آخرش واقعا باحال بود :

کنار من که وامی پاشم از هم تحمل کن تحمل کن عزیزم

در صورتی که منظور جک آخر را نفهمیدید دو کاسه لوبیا گرم رو با یه بسته قرص مسهل میل بفرمایید

امضا دکتر کتکله

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

وطن يعنی...

امروز ساعت 9:30 داشتیم اخبار میدیدیم . یه خبرنگار از میدان آزادی گفت سیل مردم آرام آرام وارد میدان میشود. با حالیش این بود که پشت سر این آقا 4 نفر آدم هم نبود.در ضمن این آقا از انگار کل خیابون آزادی رو از تو میدون میدید . می گفت مردم با دادن شعار در حال حرکت هستند و ..... . من نمی دونم اون کسی که ساعت 9 از میدان ولیعصر ( چه برسه به امام حسین و بقیه جاها) حرکت کنه چه جوری  ساعت 9:30 می تونه به میدون آزادی برسه؟ به هر حال این شعر رو این جا نوشتم .آهنگش هم این بغل زیر کنتور گذاشتم ! اگه خواستید گوش کنید ( نظرتون چیه؟)

ای وطن ای مادر تاریخ ساز       ای مرا بر خاک تو روی نیاز

ای کویر تو بهشت جان من       عشق جاویدان من ایران من

ای ز تو هستی گرفته ریشه ام      نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشی داری به تیر انداختن       دست بهرامی به شیر انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش          پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب        تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف       سرفرازن سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت ونهر را          بازگرداندند خرمشهر را             

ای وطن ای مادر ایران من          مادر اجداد و فرزندان من      

خانه من بانه من توز من            هر وجب از خاک تو ناموس من

ای دریغ از تو که ویران بینمت       بیشه را خالی ز شیران بینمت

خاک تو گر نیست جان من مباد          زنده در این بوم و بر یک تن مباد


وطن یعنی همه آب و همه خاک       وطن یعنی همه عشق و همه پاک

به گاه شیر خواری گاهواره         به دور درد پیری عین چاره

           وطن یعنی پدر مادر نیاکان         به خون و خاک بستن عهد و پیمان

   وطن یعنی هویت اصل ریشه         سر آغاز و سر انجام و همیشه

ز تیغ و صخره و دریا و هامون       ارس زاینده رود اروند کارون

وطن یعنی سرای ترک تا پارس          وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

وطن یعنی خود دست از جان کشیدن          به تنگستان و دشتستان رسیدن

زمین شستن ز استبداد و از کین       به خون گرم در گرمابه فین

وطن یعنی اذان عشق گفتن       وطن یعنی غبار از عشق رفتن

وطن یعنی هدف یعنی شهامت      وطن یعنی شرف یعنی شهادت

وطن یعنی گذشته حال فردا       تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن یعنی چه آباد و چه ویران      وطن یعنی همین جا یعنی ایران

وطن یعنی رهایی ز آتش و خون       خروش کاوه و خشم فریدون

وطن یعنی زبان حال سیمرغ      حدیث جان زال و بال سیمرغ

سپاه جان به خوزستان کشیدن      شهادت را به جان ارزان خریدن

نماز خون به خونین شهر خواندن        مهاجم را ز خرمشهر راندن

وطن یعنی اذان عشق گفتن       وطن یعنی غبار از عشق رفتن

وطن یعنی هدف یعنی شهامت      وطن یعنی شرف یعنی شهادت

وطن یعنی گذشته حال فردا       تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن یعنی چه آباد و چه ویران      وطن یعنی همین جا یعنی ایران

من يادم نبود فکر کردم همه مثل من دکتر هستند و می فهمند ! اين متن رو الان نوشتم يعنی اينکه من نرفته بودم ...

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢

مشکل ناسا

به نقل از سایت http://qds.projects.com/articles.html 

هنگامي‌که ناسا برنامه‌ي فرستادن فضانوردان به فضا را آغازکرد، با مشکل کوچکي روبرو شد. آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون‌جاذبه کارنمي‌کنند. (جوهرخودکار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح کاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون

Andersen Consulting Accenture today)

 را انتخاب‌کردنند. تحقيقات بيش‌از يک‌دهه طول‌کشيد، 12ميليون دلار صرف‌شد و درنهايت آنها خودکاري طراحي‌کردنند که در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زيرآب کارمي‌کرد، روي هرسطحي حتي کريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ی سانتيگراد کارمي‌کرد.

  

... .روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند:

 

آنها از مداد استفاده‌کردند

اينم يه کاريکاتور باحال :

 

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

پرشين وب تولز

سلام به همه
امروز می خوام یه سایت خوب رو بهتون معرفی کنم!
شما از کجا کنتور میگیرین؟
bravenet؟ statcounter ؟ 123counter ؟ پشتیبان شبکه؟  counterstrick
ولی از چند روز پیش یه سایت ایرانی به این جمع اضافه شده که انصافا هم استفاده از اون راحت تره هم امکانات آماریش خیلی بهتره!
فعلا فقط کنتور میده اما به زودی امکاناتی مانند نظر سنجی ،لينکدونی ،فرمهای پستی ،دفتر ميهمان ،آرشيو تصاوير ، کنترل عبور  و ميلينگ ليست هم بهش اضافه میشه.

ای پي٬ تيتر و عنوان و  آدرس کسی که به شما لينک داده بوده.سيستم عامل دقت رنگ ٬برنامه های نصب شده روی سيستم بازديد کننده با ساعت بازديد به همراه اينکه تعداد افرادی که بين ۵ تا ۱۰ و ۱۰ تا ۱۵ و ... بار از سايت شما بازديد کرده اند همه وجود دارند!
شکل های کنتورهاش هم قشنگه البته یه سری جالبترشون تحت عنوان "دوستان" در راهه که از قراره از همه جالب تر باشه!
یه نمونه از کنتور رو می تونید این کنار ببینید روی اون کلیک کنید تا صفحه آمار دقیق رو ببینید. با کنتور statcounter مقايسه اش کنيد خیلی عالیه نه؟

راست برای ديدن اطلا عات کنتور statcounter نبايد روش کليک کنيد بلکه بايد اين متن رو به بقيه بدين که حاوی شماره کنتور شماست مثلا برای من :

http://my.statcounter.com/project/standard/stats.php?project_id=176914&guest=1
راستی از همه جالبتر اینه که میتونید نام کاربری خودتون رو فارسی بزارین اینم بگم که آدم خوره ای مثل من رفت و سریع نام "علی" گرفت!
پس تا دیر نشده برین و زودتر اونجا ثبت نام کنید.
خب این همه گفتم خود سایت رو هم معرفی کنم :

 Persian Web Tools logo

http://www.persianwebtools.com

اين ها رو هم از وبلاگ خود سازنده کنتور کش رفتم  :

اين پروژه عبارتست از کنتور فارسی برای وب سايتهای ايرانی به همراه نتيجه آمار بازديدکنندگان. اگر شما در زمينه وب فعاليت ميکنين حتما ميدونين که توی سايتهای ايرانی Netsups و PersianX جزو سرويس دهنده های کنتور با ارقام فارسی هستند و در ميان سايتهای خارجی هم اول از همه Breavenet با بيش از 4 ميليمون کاربر و سايتهای بسيار ديگری از جمله Statcounter اين کار را قبلا انجام داده اند! اما اين کار با همه آنها متفاوت خواهد بود؛ و اما چرا؟

پاره ای از امکانات کنتور پرشين وب تولز:

  • 5 مجموعه از اشکال فارسی زيبا برای کنتور با توانايی مخفی سازی

  • 8 مدل نمای آمار سايت

  • تعيين تقويم شمسی يا ميلادی

  • تنظيم ساعت جهانی برای ثبت آمار متناسب با کشور اقامت شخص

  • مشاهده آمار روزانه طی 1 هفته گذشته

  • مشاهده آمار 100 بيننده آخر برای محل ورود، زمان ورود، عنوان صفحه، آدرس صفحه، سيستم عامل، کاوشگر اينترنت، وضوح صفحه نمايش، دقت رنگ صفحه، IP دستگاه، برنامه های نصب شده (Flash Player, Windows MPlayer, Java, Shockwave, Real Player, QuickTime, Acrobat Reader, SVG Viewer) قابليتهای کاوشگر

  • آمار کلی در مورد ساعات ورود افراد، روز ورودی طی هفته، سيستم عامل، کاوشگر اينترنت، وضوح تصوير، دقت رنگ همراه با نمودارها و تعيين درصد هريک

  • تعداد افرادی که تنها 1 بار سايت شما را ديده اند

  • تعداد افرادی که بين 2 تا 5 بار سايت شما را ديده اند و همينطور بين 6 تا 10، 11 تا 20، 21 تا 50، 51 تا 100 و بيش از 100

  • رتبه در ميان کليه اعضاء

  • قابل تعيين تعداد ارقام کنتور از 1 تا 9

  • قابل تعيين شماره اوليه برای کسانی که خواستار حفظ بازديدهای پيشيپن خود هسنتد!

ديگه چی ميخواين؟ 22 مدل سيستم عامل و 33 مدل کاوشگر اينترنت هم تشخيص داده ميشه! فکر کنم خيلی کار جالبی از آب در بياد! حالا مشغول تستش هستيم البته به کمک دوست عزيزم آقا فرهاد که حمايت اين سايت رو از ابتدا در امور هاست و دومين و ... به عهده داشتند.

www.persianwebtools.com

 

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

مقايسه بی سابقه!!!!!

سبيل کلفتان:

۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.
۲- کارت رو داخل دستگاه ميذارن.
۳- کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن.
۴- پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.

ضعيفگان:

۱- با ماشين ميرن دم بانک.
۲- در آينه آرايششون رو چک ميکنن.
۳- به خودشون عطر ميزنن.
۴- احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن.
۵- در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن.
۶- در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن.
۷- بلاخره ماشين رو پارک ميکنن.
۸- توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.
۹- کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه.
۱۰- کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون.
۱۱- دنبال کارت عابربانکشون ميگردن.
۱۲- کارت رو وارد دستگاه ميکنن.
۱۳- توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن.
۱۴- کد رمز رو وارد ميکنن.
۱۵- ۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن.
۱۶- کنسل ميکنن.
۱۷- دوباره کد رمز رو ميزنن.
۱۸- کنسل ميکنن.
۱۹- دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه.
۲۰- مبلغ درخواستی رو ميزنن.
۲۱- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۲- مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن.
۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۴- بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن.
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن.
۲۶- پول رو ميگيرن.
۲۷- برميگردن به ماشين.
۲۸- آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن.
۲۹- توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن.
۳۰- استارت ميزنن.
۳۱- پنجاه متر ميرن جلو.
۳۲- ماشين رو نگه ميدارن.
۳۳- دوباره برميگردن جلوی بانک.
۳۴- از ماشين پياده ميشن.
۳۵- کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمی‌ذار برای آدم)
۳۶- سوار ماشين ميشن.
۳۷- کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده.
۳۸- آرايششون رو توی آينه چک ميکنن.
۳۹- احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن.
۴۰- مندازن توی خيابون اشتباه.
۴۱- برميگردن.
۴۲- ميندازن توی خيابون درست.
۴۳- پنج کيلومتر ميرن جلو.
۴۴- ترمز دستی رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره)

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢

مشکلات سرباز های آمريکايی!

 يه سرباز آمريکايی (لعن الله البوش) که ۹ ماه رو در عراق برای برقرای تمدن جنگيده بوده يه نامه از دوست دخترش (نامزد سابقش) به صورت زير دريافت ميکنه :

 راکی عزيزم

من ديگه از اين وضع خسته شدم بهتره هر چی بين ما بوده تموم بشه! پس لطف کن اون عکس من رو که هميشه تو کيف پولت ميزاشتی برام بفرست

دوست دارت ماری

سرباز هم که  ناراحت شده بوده از تمام سرباز های گردان می خواد تا هر چی عکس دوست دختر و خواهر ومادر و خاله و دختر عمو و دختر عمه و... دارند بهش امانت بدهند و همه رو توی پاکت ميزاره و مينويسه:

ماری عزيزم

حق کاملا با توست و من  واقعا از اين بابت متاسفم اما يه مشکلی هست و اون اينکه من بعد از ۹ ماه من اصلا قيافه تو يادم نمياد پس لطف کن مثل يک فرشته باش و عکس خودت رو از ميون عکس بقيه دوست دخترهای من بردار و بقيه رو برام بفرست  

نکته ادبی : کلمه بوش در خط اول اسم خاص است و ال نمی گيرد

نکته اخلاقی : آخه سرباز آمريکايی تو عراق پول می خواد چی کار که کيف پول داشته باشه که عکس کسی رو توش بزاره

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

حاليته؟!

یه جورایی نازنین خیلی می خوامت
حالیته؟
دل ما بدجوری افتاده تو دامت
حالیته؟
خودمون بازیگریم، بازی واسه ما در نیار
تا بگی ف میخونیم اند کلامت
حالیته؟
این قده ادا نیا ،اوقات ما رو تلخ نکن
بزار باشه زندگی بازم به کامت
نازنین دستت رو خوندم نگو یار ساده بود
نگو ما سوار بودیم اما طرف پیاده بود
یه وقت از رو سادگی فکر نکنی سیاه شدم
توی خلوت به خودت نگی چقدر بلا شدم
تو بگو ما رو زدی، مام همه جا میگیم آره
خوش دارم خوش باشی تو خیال خامت
حالیته؟
نگاهت اگه بیسته، ما میگیریم بیست و یک
خودمون رو دو می خوابیم زیر خالت
حالیته؟
همه این حرف ها رو گفتم ولی راستش رو بخوای
بد جوری دیوونتم، خیلی میخوامت
حالیته؟


اگه این بالایی کار نمی کنه اینجا کلیک کنید

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢

بعضی ها

بعضی ها شيشه اند بعضی ها سنگند مثل تو
بعضی ها زلالند و بعضی دو رنگند مثل تو

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،
بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كره زمين و بعضي  به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ.

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢

بازپرسی!!

سلام من تا بعد از امتحان ها بر نمی گردم! ولی قراره لينک های اين بغل رو سرو سامون بدم پس هر کی لينک می خواد بسم الله فقط شما هم لينک بدين ها ولی من به هر حال می لينکم

سال هزار و سيصد و خرده ، شب ، ساعت وقت شام ، خيابان فلان ، ايران...
مامور: كجا داری ميری؟
يه نفر: خونه.
مامور: از كجا ميای؟
يه نفر: از محل كار.
مامور: واسه چی؟
يه نفر: چون كارم تموم شده.
مامور: دانشجويی؟
يه نفر: نه.
مامور: قبلا" هم دانشجو نبودی؟
يه نفر: نه ، من از اول تنبل بودم!
مامور: حرف اضافی موقوف! بابات دانشگاه رفته؟
يه نفر: نه ، بی سواد بود.
مامور: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!
يه نفر: نمی دونم! اگه دستور ميدين جراحی پلاستيك كنم!
مامور: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟
يه نفر: حسابدارم.
مامور: پس اختلاس می كنی؟
يه نفر: نه ، جمع دارايی ام صد هزار تومان نميشه.
مامور: پس همه ی پولهاتو از مملكت خارج كردی؟
يه نفر: نه ، من تا حالا دلار نديدم.
مامور: حسابدار دانشگاهی؟
يه نفر: نه.
مامور: پس حسابدار كجايی؟
يه نفر: روزنامه.
مامور: پس اينطوووووررررر.....
﴿در اين لحظه مذاكرات جدی تر ادامه ميابد﴾...
مامور: پس معتادی؟
يه نفر: آخ! نه ، من ورزشكارم.
مامور: پس مخالف مايلی كهن هستی؟
يه نفر: آخ سرم! به خدا مخالف مايلی كهن نيستم.
مامور: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدی؟
يه نفر: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملی هستم.
مامور: پس تو بودی روز مسابقه ی ايران و استراليا توی خيابون مست كرده بودی و می رقصيدی؟
يه نفر: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ﴿...﴾ داشتم اصلا" توی خيابون نيومدم.
مامور: چرا صورتت رو اينجوری كردی؟
يه نفر: مگه چه جوری شده؟!
مامور: برای چی صورتت زخميه؟
يه نفر: شما زدين.
مامور: مشروب می خوری ، ميای توی خيابون ، سخنرانی می كنی؟
يه نفر: من؟! اينجا كه كسی نيست براش سخنرانی كنم.
مامور: بگو اسم مشروبی كه خوردی چی بود؟
يه نفر: من نخوردم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس جانی واكر. از كجا خريدی؟
يه نفر: من نخريدم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.
يه نفر: به خدا من اصغر سياه رو نمی شناسم.
مامور: غصه نخور! بعدا" كه اصلاح شدی اول روزنامه رو ول می كنی ، بعدا" با اصغر سياه هم آشنا ميشی!

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ،۱۳۸٢

اشک مهتاب

 

از همون لحظه ای كه با پدر و مادرم وارد سالن مهمونی شديم چشمم بهش افتاد و شور و هيجانی توی دلم به پا كرد... هفته ی پيش هم توی يه مهمونی ديگه ديده بودمش... طول سالن رو طی كرديم و روی يه سری صندلی نشستيم... دوباره نگاهش كردم... درست روبروی ما بود... اينبار يه چشمك بهم زد... لبخند زدم و به اطرافم نگاه كردم... كسی متوجه ما نبود... خودم رو به بی تفاوتی زدم و مشغول گوش دادن به حرفای ديگران شدم... ولی چند لحظه ی بعد بی اختيار زيرچشمی يه نگاهی بهش انداختم... چه ظاهر زيبا و جذاب و با نفوذی داشت... دوباره چشمك زد و هيجانم رو بيشتر كرد...

والدينم حواسشون به گفتگو با بقيه بود... به خودم نهيب زدم كه از فكرش بيام بيرون... باز هم متوجه صحبتهای مهمونای ديگه شدم... ولی حواسم اون طرف سالن بود... می خواستم برم پيشش ولی از پدرم و صاحبخونه خجالت می كشيدم... توی دوراهی عجيبی گرفتار شده بودم... دلم من رو به طرفش هول می داد و عقلم خجالت و آبرو رو ياد آوری می كرد... مرتب بهم چشمك ميزد... ديگه طاقتم تموم شده بود... دل به دريا زدم و گفتم هر چه باداباد... بلند شدم و با لبخند به طرفش رفتم... وقتی بهش رسيدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز كردم... برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم!... به به! عجب شيرينی خامه ای خوشمزه ای بود

 

کنار چشمه ای بوديم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشيديم از آن جام گوارا

تو نيلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دريا کن ای دوست

همه دريا از آن ما کن ای دوست

دلم دريا شد و دادم به دستت

مکش دريا به خون پروا کن ای دوست

تن بيشه پراز مهتابه امشب

پلنگ کوهها در خواب امشب

به هر شاخی دلی سامان گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب

پرستوی فراری از بهارم

يک امشب ميهمان اين ديارم

چو ماه از پشت خرمن ها بر آيد

به ديدارم بيا چشم انتظارم

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢

بازگشت کتکله!!

خب بالاخره از ننوشتن خسته شدم و اومدم يه چيزی بنويسم اما نميدونم چی!
اين مدت که نبودم به اين خاطر بود که يه مدت داشتم شبکه می خوندم و امتحان داشتم .
بعدش يه کامپيوتر آوردن خونمون گفتن خرابه و ببين چشه ! اومدم قطعات خودم رو گذاشتم روی اون که يه دفعه ديدم کامپيوتر خودم هم داره رندم بوق ميزنه هر بار يه چيز يه بار گرافيک يه بار رم ... اون يکی هم که اصلن تعطيل بود... خلاصه دو هفته ای الاف شدم و بدون کامپيوتر بودم حالا تو اين مدت از کجا کانکت ميشدم ديگه بماند .اما بعدش هم که کارم درست شد ديگه حال وبلاگ نوشتن نداشتم....
از همه اين ها که بگذريم من بعضی وقتها با بچه های دانشگاه می رم دربند ولی این ترم سه تا استاد دارم که هر هفته تمرین میدن و باید حل کنم .به قول بچه ها نه تنها باید قرارهای کوه رو تعطیل کنم و کرکره رو بکشم پایین بلکه باید درش رو هم پلمب کنم

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

دختر همساده

سلام. اين هفته گذشت و به هيچ وبلاگی سر نزدم ان شالله از امروز دوباره شروع می کنم.اينم يه متن قشنگ و داغ:

بااينکه بابايم ميگويد دهنم هنوز بوی پفک ميدهد ولی من تو را عاشق ميباشم.ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حياط می آيی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد٬ دل کوچک من خيلی قنج می رود.آن روز که در استپ هوايی توپ را بالا انداختی و نام مرا گفتی و من سوزيدم فهميدم که در گلويت گير کرده ميباشم و اصلا فکر نمی کنم تو از ممدِ فرنگيز خانم اينا با آن کت شلوار مسخره اش خوشت می آيد.من از تو خيلی دلگير ميباشم از بس عباس آقای بقال لپ تو را گرفت که "کوچولو چه می خواهی؟" و تو بی حيايانه خنديدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگيز خانم اينا را نگاه کردم که غيرت خونم نرمال شود.

من هر روز لب پنجره منتظرت مينشينم و گيتار ميزنم که "چه خوشگل شدی امروز " و تو از سرويس مدرسه پياده ميشوی و در حالی که با راننده گنده سرويس بای بای ميکنی وسط کوچه مقنعه ات را در می آوری و من  "دلم تنگه برادر جان " می خوانم و با سوزيدنم می سازم.

آن يکی روز که معلمتان "من بادام دارم" درس داد و تو گريان آمدی که "دلم بادام ميخواهد" من به تو خيلی بادام دادم و تو خنديدی و نفهميدی که من به چه دلهره از آجيل فروشی سر کوچه بادام را دزديدم وآقاهه به من گفت : " فسقلی الدنگ! "

تو خيلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هيچ وقت به زيبايی خانم معلم ما که فاميل سوفيالورن اينا ميباشد نميرسی و بابايم عاشق او ميباشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خيلی خوشحال ميباشم که خانم معلم عزيز که زنی زيبا و مهربان می باشد خيلی برای خوشبختی بابايم تلاش می کند...

خانم معلم می گويد :"تا همين جا بس ميباشد.ديکته عشقولانه بهت گفتم که خسته نشوی!" من خيلی ناراحت ميباشم که خانم معلم از احساسات پاک من سو استفاده می کند و ديکته های بدآموزی می گويد از بس همساده ما اصلا دختر ندارد.

خداوند خيرتان دهاد اين ID منو تو ياهو مسنجرتون Add کنيد.

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢

← صفحه بعد