ضد حال

امروز نا اميد از همه جا اومديم يه سر به وبلاگمون زديم. با خوشحالي ديدم بعد از يه عمر يه پيام رو وبلاگ گذاشتن . با حرص و ولع رفتم بخونمش .ديدم يکي اومده با اسم yebabayi و آدرس ايميل info@yebabayi.com هر چي از دستان مبارک براي تايپ بر اومده نوشته.( که به دليل مسائل آبرويي پاکش کردم و الا من که حیثیت ندارم. )
بعد رفتم به وبلاگ نمکدون يه سر زدم .ديدم اين يه هفته که ما نبوديم يکي اومده با اسم ما پيام داده(روي مطلب دوشنبه، 28 بهمن، 1381) .يکي نيست بگه آخه حاج داداش ( آخه خانم ها که از اين کار ها نمي کنند) خجالت داره.گفتيم به درک اينم دوميش . ولي عمرا ديگه رو اين وبلاگ پيام بذارم.
شما هم اگه ضد حالي بدتر از اين وبلاگ چرند خوردين بنويسين.
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱

داستان يك هكر غمگين

امروز می خواستم یه مطلب جدید بنویسم اما دیدم این مطلب خیلی جالب تره .قضاوت رو به شما میسپارم .
اشاره:
هكر پرسابقه، هنگامي كه پس از ۸ سال دوباره خود را مقابل رايانه مي ديد كمي گيج شده بود. منوهاي Pop-Up مزاحم كه امروزه براي تمام كاربران اينترنت آشنا هستند براي او عجيب مي نمود. حتي اگر دوستانش در كنار او نبودند دقيقا نمي دانست به پيغام نصب برنامه فلش چگونه پاسخ دهد. با تمام اين احوالات هنوز تمامي اعضاي دنياي سياه امنيت او را به عنوان بزرگترين نفوذگر تاريخ قبول دارند. متن زير داستان فعاليت هاي او از آغاز دوران نفوذگري اش تاكنون است.

در خانه آ نها درگيري هيچ وقت پايان نمي گرفت. كوين هميشه از ديدن چنين وضعي آشفته خاطر بود. ناراحتي او وقتي به اوج رسيد كه پس از جدا شدن والدينش، برادر كوچك او معتاد شد و پس از مدت كوتاهي بر اثر استعمال بيش از حد مواد مخدر جان خود را از دست داد. او نيز در نهايت به يك تبهكار تبديل شد. اما شايد جزو معدود تبهكاراني بود كه چند مجله پرفروش در ايالات متحده او را به عنوان مرد سال انتخاب كرد.
كوين ميتينك را تمام كساني كه كمي از تاريخ نفوذ و نفوذگري اطلاع دارند مي شناسند. سرنوشت كوين هميشه با بخش سياه دنياي رايانه گره خورده است. شايد او يك هكر نابغه نباشد ولي بيشتر از هر كس در تمام دنيا، براي جرايم رايانه تنبيه شده است. كوين سالهاي زيادي از چهار دهه عمر خود را در پشت ميله هاي زندان سپري كرد فقط براي اينكه نمي توانست خود از شر وسوسه نفوذ به رايانه ديگران بازدارد. بارها به او فرصت داده شد. جريمه هاي مالي و زندان هاي كوتاه مدت نتوانست اين برنامه نويس قهار را آن گونه كه بايد و شايد از نفوذ كردن بازدارد.
بالاخره دادگاه عالي كاليفرنيا مجبور شد يك حكم سنگين صادر كند تا اين نفوذگر پي به اشتباه خود ببرد. ۵۹ ماه زندان و ۸ سال محروميت از لمس كردن رايانه تاواني بود كه كوين پرداخت تا بالاخره به گناه خود اقرار كند. اكنون نزديك به يك ماه از آزادي و پايان محروميت استفاده از رايانه او مي گذرد. در حال حاضر او در اوج شهرت است. هزاران پيرهن كه روي آن عبارت Free Kevin نقش بسته است در سراسر جهان به فروش مي رسد و حتي كوچكترين حركت او توسط دوربين هاي تلويزيوني ضبط مي شود. يك شركت كامپيوتري كوين را با حقوقي شگفت آور استخدام كرده است تا مسئول امنيت سايت و برنامه هاي اين شركت باشد. البته به نظر مي رسد مديران اين شركت بيشتر قصد تبليغ داشته اند وگرنه كسي كه هشت سال از رايانه دور بوده است بعيد است بتواند با مطالعه خود را همسان نفوذگران اين دوره نگه دارد. آخرين اخبار خبر از دو بار هك شدن سايت اين شركت دارد كه هكران هر دو بار با پيغامهايي كه بر روي سايت گذاشته اند هدف از اين كار را دست و پنجه نرم كردن با يك هكر قديمي دانسته اند. هكر اول كه خود را شخصي از ايالات تگزاس معرفي كرده است حتي از كوين خواسته است تا او را به عنوان معاون خود استخدام كند.


كوين كار خود را به عنوان يك نفوذگر در سال ۱۹۷۰ شروع كرد. در آن زمان هنوز انقلاب ديجيتال و رايانه هاي شخصي دنيا را فرا نگرفته بود و مكان هاي معدودي براي نفوذ وجود داشت. تقريبا تنها شركت هايي كه امكان هك كردن آنها وجود داشت، شركت هاي تلفن بود.
كوين در طول سالهاي ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۵ كه به زندان رفت بارها و بارها به سيستم اصلي شركت هاي تلفن آمريكا نفوذ كرد. هنگامي كه براي اولين بار امكان كنترل سوئيچ هاي مخابراتي توسط يك رايانه شخصي فراهم شد كوين كنترل سوئيچ هاي تلفن شركت محلي را در اختيار گرفت و تقريبا انواع سوءاستفاده هاي مختلف را از اين سيستم انجام داد. كم كم كوين از لحاظ دانش فني به درجه اي رسيده بود كه توانست در روز عيد پاك سال ۱۹۸۱ به كمك دو تن از دوستانش مركز اصلي مخابرات شهر لس آنجلس را در اختيار بگيرد. از آن لحظه پليس فدرال آمريكا وارد جنگ علني با كوين شد و هنوز هم او را راحت نگذاشته است.
بعد از اين نفوذ كوين و دوستانش دستگير شدند البته به دليل خيانت يكي از اين گروه سه نفره و نه به خاطر رديابي هاي پليس آمريكا. كوين كه در آن زمان تنها ۱۷ سال سن داشت به سه ماه اقامت اجباري در مركز بازپروري محكوم شد.
در سال بعد كوين از طريق يك رايانه در دانشگاه لس آنجلس موفق شد از طريق شبكه آرپانت، به اطلاعات محرمانه وزارت دفاع دست پيدا كنند. اين بار كوين در حالي دستگير شد كه در حال نفوذ به رايانه هاي مختلف وزارت دفاع بود. او را دوباره به مركز بازپروري برگرداند البته اين بار به مدت شش ماه.
بعد از آزادي كوين تصميم گرفت نفوذگري را براي مدتي كنار بگذارد. البته در اين مدت او چند بار براي اداي توضيحات به اداره پليس فراخوانده شد ولي تا سال ۱۹۸۷ديگر دستگير نشد. در ابتداي سال كوين بار ديگر وارد زمينه تخصصي خود شد و اين بار هدف كارت هاي اعتباري بود هنوز پليس درگير بازجويي از كوين براي مسأله دزديدن شماره كارت هاي اعتباري بود كه شركتي به نام سانتا كروز كه در زمينه تهيه نرم افزار فعاليت مي كرد شكايتي به پليس فدرال براي دزديدن كد اصلي نرم افزار تسليم پليس فدرال كرد. تحقيقات ثابت كرد كوين در اين رابطه نيز مجرم است. به گفته كوين وضعيت به گونه اي بود كه همه راه ها در دنياي نفوذگري در نهايت به او ختم مي شد.
در طول سال ۱۹۸۸ بازي بزرگ كوين آغاز شد. او به همراه يكي از دوستانش تصميم گرفت به شبكه شركت DEP كه easynet نام داشت نفوذ كند. اين بار او از تجربه هاي گذشته درس گرفته بود و همزمان شبكه تلفن و easynet را تحت كنترل خود در آورده بود. بنابراين امكان رديابي حملات براي پليس از بين رفته بود. او در آپارتمان خود از دو دستگاه رايانه يكي براي كنترل سيستم تلفن و ديگري براي دسترسي به شبكه استفاده مي كرد. متخصصان پليس به دردسر عجيبي افتاده بودند. با پيش آمدن چنين وضعي آنها راه ساده تري را پيش گرفتند. در نهايت آنها به اين نتيجه رسيدند چنين كاري تنها از چند نفر در ايالات كاليفرنيا برمي آيد و بهتر است آن چند نفر كه در صدر ليست آنها كوين قرار داشت زير نظر گرفته شوند. كوين اين بار قرباني شهرت خود شد و دو سال آينده را در زندان سپري كرد.


بعد از آزادي او به عنوان يك برنامه نويس ساده در يك شركت كوچك استخدام شد ولي باز هم بعد از مدت كوتاهي او باز هم به دنياي سياه نفوذگران بازگشت. اين بار قرباني هاي او شركت هاي بزرگي مانند SUN بودند.
كوين موفق شد كد اصلي برنامه هاي اين شركت را از طريق اينترنت به دست آورد و با اينكه هرگز سعي نكرد آنها را به فروش برساند شركت سان او را متهم به وارد كردن خسارتي معادل ۸۰ ميليون دلار به اين شركت كرد. گرچه بعد از دستگيري مجددكوين اين شركت كد اين نرم افزارها را در ازاي مبلغ صد دلار در اختيار همگان قرار داد.
كوين هم اكنون آزاد است و گويا ديگر قصد انجام كارهاي خلاف را ندارد به هر ترتيب او كه روزي خود را دشمن ثروتمندان مي دانست، خود يك ثروتمند محسوب مي شود و كتاب خود به نام هنر فريب خوردگي منتشر كرده است.
پي نوشت:
سايت شخصي كوين ميتينك www.Kevinmitinck.com
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱

و اما وبلاگ...

و اما وبلاگ که از امور حياتي بوده و نداشتن آن از خوردن پيتزا هم بدتر است.
بعد از متن ، وبلاگ نياز به تبليغات دارد و آن هم راه و روش هايی دارد :
۱- روی وبلاگ ديگران برويد و به همراه نام وبلاگ خود پيام بذارين.
۲- به دوستانتون بگید ازتون تعریف کنند.
۳- از دیگران که وبلاگ معروف دارند بخواهید به شما لینک دهند.( البته این راه شامل کمی هزینه هم میشود.)
۴- آدرس وبلاگتان را به دیگران میل بزنید و یا در يکي از Yahoo Groupها وارد کنيد تا ديگران هم به آن سر بزنند.
۵- و اما راه آخر که البته مهمترين راه مي باشد و تمام راه هاي بالا را در خود دارد و آن جنگ زرگري از نوع دسته جمعي است.البته توجه کنيد که يه جوري دعوا نکنيد که بعدا مثل اين مجلس پنجم گندش در بياد و همينطور گير الکي نديد و الا مثل اين نماينده اتحاديه اروپا مي شيد که بعد از ۲۵ سال دم زدن از حقوق بشر اومده ميگه سنگسار کردن کار خوبيه و ما به دنبال معادلش مي گرديم. که در غير اين صورت نخوسچو را با لوبيا خورده ايد.
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱

شير و شاه

من که ميدونيد اهل برره هستم.گفتم قيمت چي ارزونه .گفتن موزه با کارت دانشجويي نصف قيمت مي شه . رفتيم کاخ گلستان . قسمت تخت مرمر ، جايي که فتحعلي شاه رو يه تخت بزرگ مي نشسته و بزرگان براي سلام دادن مي اومدند. پايه هاي تخت به شکل آدم و شير و اژدها بود.
اما چيز جالبي که بود يه بچه ۵،۶ ساله که با پدر و مادرش آمده بود موزه ، سر آقا شيره رو گرفت تو دستش و گفت : مامان اين شاه که ميگن همينه ( حالا ملت زدن زير خنده) ولي جالبتر اينکه مامان جونش گفت : آره عزيزم.خواستم بگم بچه اينقدر نزن تو سر شاه ، ديدم وقتي ما تو برره اولي همين چند سال پيش شاهمون رو سوسک کرديم حالا چه اشکالي داره يه بچه شاه رو شير کنه؟؟؟
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۱

من از دشمن نمي ترسم

من از دشمن نمی ترسم که دشمن های وهو داره
من از رنگین کمون هفت رنگ شهر میترسم،
من از بغض کریه بادِ وهم انگیز میترسم
من از باران نمی ترسم که باران سیل ویرانی به بار آرد که باکی نیست،
من از نمناکی احساس میترسم.
من از عشق بدون مرز می ترسم.
من از مردن نمیترسم ،که مردن رنگ سبز یک نیاز است.
من از بی نیازی در پس تزویر می ترسم.
من از باد خزان عمر خویش می ترسم.
من از گفتن نمی تر سم که عشقم بی نفس در باور زیبای ماندن،
افتاد وتنها در پس آن عقرب زاده جراره پرپر شد.

(۱)


گفتن نه رنگ سبز عشق است و نه لفظ پاک ماندن
گفتن ، سیاه است همچو رنگ خالی رفتن.

من از مردن نمیترسم که
مرگم بی صداست .
من از مرگ مرده ذهن فقیرم سخت می ترسم.
مرا از تنهایی مار شکسته نترسانید
من از نیرنگ یاس وحشی جنگل نمی ترسم.

(۲)


من از شبنم که روی گل نشیند سخت می ترسم.
من از بوییدن یک گل تنها نميترسم
من از باغبان شهر بی عشقی نمی ترسم.
مرا از او نترسانید ، او یک نگاه ساده و تنهاست.

(۳)

او پروانه ای در حصار اشک من نیست.
مرا از من بترسانید که اشکم غداره ای طوفانی است.
قدم هایم کوچک و بی انتها و مات و مبهوتند.
هوای گفتنم را می شناسند.

مرا از عشق یک بازیگر بترسانید

(۴)


من از غرور نمی تر سم ، من از شکستن هم نمی ترسم
من از این سکوت بی فرجام می ترسم.
من از آبی شدن در دل دریایی تو می ترسم.
من از این بی خیالی های مهر انگیز می ترسم.
تو هرگز این غم پنهانی دل را نمی دانی !
من از عشقم نمی ترسم
من از جدایی در میان راه می ترسم.
نه از تو ،که از دل تنگی و از لحظه های تار می ترسم.
من از شیرینی لبخند تو سخت می ترسم
من از دیدن مرگ دلم نمی ترسم.
من از زل زدن در نگاه خاکی تو سخت می ترسم.

(۵)


من از تو، نه نمی گویم ، نمی ترسم ، من از آوارگی دل خویش می ترسم.


( سروده مهدي ، تقديم شده به آ‌سد چکش فرنگي برره ای اصل)

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۱

سيب

و تو مي خنديدي
و نمي دانستي ،
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم.

باغبان از پي من تند دويد،
سيب را دست تو ديد،
غضب آلوده به من کرد نگاه،
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز
سالهاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم :

که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت.

( سروده حميد مصدق)
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۱

سرافراز شديم

دیروز با دو تا از رفقا قرار شد بریم بیرون .گفتیم کجا بریم . دیدیم سه تا بلیط استخر مجانی مونده رو دستمون.ما هم که اهل برره ." مفت باشه کوفت باشه " . این رفیقمون (که همون چکش فرنگی نویسنده دیگه وبلاگ باشه) ماشین آورده بود. ساعت ۵ از امير آباد شمالي راه افتاديم . جا تون خالی تا جا داشت آواز Chris de burg به خوردمون داد، انصافا قشنگ بود.رانندگی هم که عالی ، وسط زمستون ماشین جوش آورد.از بس تو بزرگراه کردستان گاز داد بعدم سر پیچ یه هو ترمز کرد. باید می رفتیم میدان فرخی یزدی تو پاسداران .ما که بلد نبودیم ، گفتیم از یکی بپرسیم .یه خانم حدودا 40 ساله کنار خیابون منتظر ماشین بود .ایستادیم و ازش پرسیدم اصلا جواب نداد فکر کرده بود می خواهیم سوارش کنیم!! کجای ماشین شبیه مسافرکش ها بود نفهمیدیم. بعد یه ایست بازرسی رو رد کردیم بهمون کاری نداشتن. بالاخره یکی می دونست این میدون کجاست .باید برمیگشتیم پایین پاسداران.این بار پلیس گفت بزنین کنار . چکش پیاده شد گفت " ما اینکاره نیستسم جناب سروان " .گفت چیکاره نیستین ؟ چکش گفت : حمل مواد و مشروب و این جور چیز ها دیگه . سروان گفت : ما دنبال مدارک جعلی هم می گردیم!! حالا گواهینامه هم که داده بودیم عکس گواهینامه بود.تا ساک هامون رو گشتن 10 دقیقه ای شد. این وسط یه موتوری داشت رد می شد گفت : 22 بهمن مبارک !! بهش گیر دادن اساسی.آخرش گفت بزارین برم فردا باید برم راهپیمایی !! به بدبختی ولش کردن رفت . خلاصه رسیدیم استخر ...... تا رسیدیم خونه ساعت 10 بود.اين وسط هم خبر مهمي نبود فکر بد نکنيد.
اما نتیجه اخلاقی : از این به بعد با افتخار سرمون رو بالا می گیریم چون پلیس به ما هم گیر داده و جزء دسته آدم های مشکوک هستیم.
نتیجه منطقی : هر چی مشروب هست تو بالای پاسدارانه.والا موقع بالا رفتن هم بهمون گیر میدادن نه فقط پایین اومدن .

نکتی در باب وبلاگ نویسی :
1- آدرس وبلاگتون رو به هر کی میدین بهش بگین وبلاگ چیه یا حداقل آدرس صفحه اصلی پرشین بلاگ رو هم بدین که خودش بخونه ، که بعدا پیغام های عجیب غریب نذاره.

2- وبلاگ نیاز به مطلب داره بنابر این : یا با چند نفر ائتلاف بزنین .یا دنبال وبلاگ های دیگه و سایت روزنامه ها برین .یا به هر دلیلی مطلب تکراری بنویسید.یا از جوک های دوستان استفاده کنید ( حواستون باشه از جوک هایی که در جمع چند وبلاگ دار مطرح میشه استفاده نکنید ). یا در بدترین حالت وبلاگ رو با چرندیاتی مانند آنچه از نظر گرامي گذاشت پر کنید.
3- مانند ما اصلا دنبال قشنگ کردن صفحه نباشید!!
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۱

چي شد وبلاگ زديم

اصولا آدمها سه نوعند :
1-کاری با وبلاگ ندارند.
2-خودشون وبلاگ دارند.
3-روی وبلاگ مردم پیغام میذارن.

من اول جزء گروه سوم بودم . بعد دیدم روی هر وبلاگی پیام می ذارم یکی از راه میرسه و با اسمم جولان می ده .این بود که گفتیم از زندگی نیمه انگلی در بیایم .بعد هم یه وبلاگ راه انداختیم . کاری هم با نظریات ماکیاولی و فمینیستی نداریم . فقط قراره بنویسیم . موضوع خاصی هم نداریم از گل های خال خال یشمی چادر نماز مادر بزرگ تا وقایع اتفاقیه پیتزا فروشی "ملچ ملوچ " و گاهی هم از حال و هوای ارتفاعات تهران.فعلا هم می خوام تجربیات خودم رو برای تازه وبلاگ دیده ها بنویسم .

یه شعر هم به یاد معلم ادبیات بنویسیم:

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم اما عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران ، وای به حال دگران
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۱

آمده ام

آمده ام که سر نهم،عشق تو را به سر برم ؛ ور تو بگوییم که نی،نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان،از همه دیده ها نهان ؛ تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده ام که ره زنم،بر سر گنج شه زنم ؛ آمده ام که زر بـرم، زرنـبـرم خبـر بـرم

گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن ؛ گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر،من به کجا نظر کنم؟ ؛ اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم؟

آن که ز زخم تیر او کوه شکاف می کند ؛ پیش گشاد تیر او ، وای اگر سپر برم

در هوس خیال او، همچو خیال گشته ام ؛ وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من ؛ گفت بخور نمی خوری ، پیش کس دگر برم

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۱