عيدانه مبارک باد تا باد چنين بادا

سلام
سال نو مبارک
اگه تو اين سال از من بدی ديدين حق تون بود اگه خوبی هم ديدين ۱۰۰٪ اشتباه شده.
يه تشکر هم ميکنم از کيميا که منو از دردسر اساسی نوشتن پروژه اين ۲ روزه نجات داد.
۲ سال پيش اين مو قع رفتيم اردو اينم چند تا از عکس هاش:
در ضمن هومن جان تولدت مبارک اميدوارم ديگه کسی برات پستونک نياره.

عکس ها سانسور شد (چکشفرنگی!)

and no one asked me if I wanna to dance ........lady in red is daning with me
and no one else is here   
نویسنده : کتکله ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۱

گزارش جنگجويان کتکله در آشپزخانه!

خلاصه امير خان طباخ!!!
در بمب گذاری های اخير که در امپراتوری آشپزخانه رخ داد تلفات بسياری به معاندين کتکله و دوستان آشپز باشی وارد شد که به شرح ذيل است:
سوختن انواع ادويه جات که برای پخت و پز به کار مي رفتند.
شکستن قفل مرکزی قابلمه پخت آش شله قلمکار!
از کار افتادن سيستم رديابی آتش در آشپزخانه!
قطع گاز آشپزخانه به طرز مشکوک!
قطع آب اشپزخانه و عدم رسيدن آب به ماشين ظرف شويي!
قتل دستيار آشپز در امور افغانستان!
بنا به گزارش رويتر تلفات جانی اين حمله و در واقع شبيخون بيش از نه ميليون معاند آشپزخانه ای بوده که اکثريت آنها را ادويه جات که به علت حساسيت بيش از حد از نام بردن آنها معذوريم.
در اين عمليات که به فرماندهی چکش فرنگی انجام شد سعيد پاورجين به قتل رسيد!
آقای بی.اس.بی هم به طور مرموزی ناپديد شد!
تعداد قطره های خون ريخته شده در اين جنگ به اندازه پخت آش خون برای ۳۵۰ نفر بود.
اداره اطلاعات کتکله!!!   
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

جنگ همه جانبه

يک خبر بي سابقه

کاردار آشپزخانه در امور کتکله احضار شد!



بلاخره پس از کشمکش های سياسی فراوان بين اعضای ضد اصلاح طلب آشپزخانه و اتحاديه کتکله، رای دادگاه آشپزخانه مبنی بر دستگيری چکش فرنگی عضو جنجالی گروه کتکله و سفارت کتکله در آشپزخانه و وزارت دفاع کتکله (کتکلگون) و رئيس سابق سازمان ضد اطلاعات کتکله مبنی بر دخالت اين عضو در امور داخلی آشپزخانه و تغيير روش پخت آش شله قلم کار!! فصل تازه ای از روابط بين اين دو گروه گشود.
حکم به حبس با اعمال شاقه، دوری از بزی و ياسمن بانو يکي از بيرحمانه ترين احکام صادره از طرف دادگاه ها بوده که در سر تا سر جهان جوی متشنج به وجود آورده است. لذا مچول!! رييس سازمان زنان و سفير کتکله در تماسی با امير خان آشپز ايشان را از عواقب رای اين دادگاه مطلع کرده و مراتب شديد اعتراضات دولت مطبوع خويش را به اطلاع ايشان رساندند. رييس آشپزخانه که گويا متوجه عظمت ايشان نشده بودند ايشان را با کلماتی نه در خور يک سفير پاسخ دادند که باعث رنجش فراوان کتکلگون گرديد . دولت کتکله به نايب رييسی چکش خان که عازم عربستان است آخرين جلسه سال را در جوی نه چندان آرام برگذار کردند که رای نهايي اين جلسه فقط چند جمله بود: ((( حمله به مراکز استراتيژيک آشپزخان از جمله فر ، يخچال، ماکروفر، ماشين ظرف شويي و نابودی کامل آنها!!! )))
منتظر باشيد.
سلامت.   
نویسنده : کتکله ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱

من و آشپز!!

برای اولين بار در تاريخ برره!!!



چکش فرنگی:
سلام و صد و نود و سه تا سلام!
ممممممم...
ديشب داشتيم با اين سرآشپزمون ميناليديم و قصه ليلی مجنون ميگفتيم. (نامرد دو دقيقه هم مهلت نداد ما بناليم) فقط فکرش اين بود که مخ مارو تيريد کنه!! به قول خودش داشت مخ ميزد.
بابا امير خان من واست بميرم . . . اين کتکله بعد از اين همه سال دقيقه ای نتونست مخ مارو تيريد کنه.!!. تو که ديگه در حد اين کتکله ما نيستی که!!!

خلاصه اگه امير خال اجازه بدن ميخوام امشب يه بخشی از چت ديشبمونو برای حضار محترم بنويسم البته با کمی ترجمه و تفسير!!!!
(هشدار برای کبری ۱۱!!! امير خان قبل از اينکه چيزی بنويسم حکماً التماس کن که بيخيال بشم ?ok)
ديگه مزاحمت بسه
شب بخير کوچولوهای من!!!   
نویسنده : کتکله ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۱

قلب

چکش فرنگی :
سلام
این مطلب رو امروز کتکله برام فرستاد :

ديروز صبح اومديم طبق اصل برره ای برای جمعه نون بربری بخريم .ما که تو ماشين حواسمون نبود از ۴ راه رد شديم و تازه ۴ راه بعدی يادمون اومد بايد پياده شيم.تو همون خماری داشتم بر ميگشتم که یه پرایدی شروع کرد بوق زدن . خلاصه بعد از باز کردن چشمان مبارک دیدم هادی( از رفیق فابریک های من و چکش ) راننده پرایده . اونم لطف کرد دنده عقب یه دو کیلومتری منو برد.به قول یکی وووووووووووووووو .ولی خودمونیم چکش جون نه ماشینش به پژو دویست و خورده ای تو می رسید نه دنده عقب رفتنش مثل تو بود. خلاصه نون که خریدیم ولی موقع برگشتن داشتم می دویدم که یهو قلبم تير کشيد.نمی دونم از دست اين هادی بود يا اين بلايی که تو سرم مي آری.باز دمت گرم وسرت خوش که اين لينک و گذاشتی و يه جورهايی ضايع نکردی ما رو. ولی امروز تا ساعت ۶ دنبال دکتر قلب و این چیز ها بودم.یه نوار قلب خوشگل هم گرفتم. شاید هم این تقاص اون بلاااااااااایی که سرت آوردم. به هر حال :
قرارمون یادت نره خیلی دلم تنگه برات .....قلبم رو وردارو برو مال خودت مال چشات
پسورد رو وردار و بیار آفتابی شو به خاطرم........قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم




چکش فرنگی :
کتکله مگه تو هم دور زده میشی؟ اصلا مگه قابل دور زده شدن هستی؟ تو یکی من و اینجا بد بخت کردی خودت میدونی چه بلایی سرم آوردی.ولی باشه این هم بگذرد. فعلا سلامت
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۱

نديد بديد





کتکله:


چند وقت پیش روزنامه یه مطلب در باره یه مرد آفریقایی چاپ کرده بود.این آقا که در هتلی در هامبورگ بوده وقتی صبح از خواب بیدار میشه میبینه که ماشینش کاملا سفید شده و به پلیس تلفن می کنه و میگه یکی ماشینش رو رنگ کرده ولی وقتی پلیس میاد می بینه روی ماشین برف بوده نه رنگ.خلاصه این آقا به عنوان ندید بدید توی یک روزنامه محلی معرفی میشه .
ولی حالا قصه ندید بدید ما :

همون طور که گفتم چند روز پیش جشنواره ادبی غدیر تو فرهنگ سرای بهمن برگزار شد .طبق معمول چون غذا و شیرینی مفتی فراوون بود بنده هم اونجا بودم.اما این بار قصه در مورد من نیست بلکه در مورد این امیر سرآشپز بی کلاهه.
اون از روز قبل جشنواره که کارت دعوت رو داده بود به چند نفر و فکر کرد همه میان ولی نیومدن. – ای جونم ضد حال از نوع فوق اساسی -
اما قصه از داخل فرهنگ سرا شروع شد. – چه مکان خوبی برای فرهنگ سازی !!- که این امیر ندید بدید یکی از اعضای اجرایی اونجا (که از این به بعد پری قصه ماست) رو دید واحتمالا در جا 10 – 15 بار این غزل رو خوند :

از من بگریزید که می خورده ام امروز ؛ با من منشینید که دیوانه ام امروز
آن که یک جرعه اش مست کند هر دو جهان را ؛ از لبش من بگرفتم پیمانه ای امروز

خلاصه امیر که از مقامات صحنه ( یه نوع مسئول اجرایی که اغلب به درد مسخره و البته ضایع شدن وسط برنامه می خوره!!) بود ، کار را رها کرد و به مسائل حاشیه ای از قبیل حمایت از این خانوم در بحث های پیش آمده بر سر نحوه صحنه آرایی و تایید نظرات ایشان پرداخت ( که البته ایشان در ضمینه آرایش ، دستی قهار و یدی طولی داشتند!!)، در هر مساله ای به یه بهونه ای از ایشون سوال کرد مثلا یه بار پرسید : "معذرت می خوام شما فکر می کنید چه آهنگی قبل از مراسم پخش بشه بهتره؟" نمی دونم حتما انتظار داشت جوابش آهنگ "سبد سبد " باشه .یه بار هم برای اینکه تو چشم بیاد وسط مراسم رفت رو صحنه و یه کاغذ به میز چسبوند ولی جاتون خالی کج که بود هیچی ، سرکار علیه اصلا تو سالن نبودند !! ( من از کجا میدونم؟؟ دارم مشکوک می زنم ها!!) غافل از این که اثری نداره.یه بار هم که این پری قصه ما از صحنه رفت بیرون امیر زد زیر آواز :"رفتی و اسم قشنگت ...." و با افتخار گفت من هم به جمع شما پیوستم ، که من گفتم اگه من از شما بودم وبلاگم لااقل 4 تا بازدید کننده داشت!!

اما روزگاری( 3 ساعت ) گذشت و در پایان مراسم امیر، پری قصه مون رو با چند نفر دیگه دید و اینبار گفت :"رفتی و نوشتی از که دوری من ملالی نیست ..." و احتمالا در آن شب بارانی در حال قدم زدن تو راه برگشت به خونه دست از پا درازتر (یه چیز هایی تو مایه کانگورو) با خودش گفت : "خسته شدم از آسمون ، هم از زمین هم از زمون "

نتیجه اصولی اول : اول مطمئن شید طرف رفیق نداره بعداً واسه خودتون نقشه بریزین.
نتیجه منطقی: بنده از این دوست ها ندارم . (چکش فرنگی: د نامرد همین دو ماه پیش زیرابمو زدیا)
نتیجه ادبیاتی: چشمی که نظر نگه ندارد ، صد فتنه که بر سر دل آرد.
نتیجه دانشگاه شاهدی: مراسم به دور از هر گونه مساله حاشیه ای ، به بهترین نحو ممکن برگزار شد.
نتیجه فمینیسمی: دم این پری قصه مون گرم.
نتیجه اخلاقی : اونهایی که تو دانشگاه آدم نشوند مانند همین امیر خان ما باید به فرهنگ سرا برده شوند بلکه یه فرجی رخ بده.
نتیجه اقتصادی : حیف اکانت اینترنت که صرف قصه عاشقی بعضی ها شه.
نتیجه ضد ضایع شدنی: اگه این امیر تو دانشگاه 4 بار با دختر ها حرف زده بود این جوری ضایع نمی شد.
نتیجه اصولی دوم : ندید بدید ، هیچی ندید ، وقتی بدید ، به خود "_ _ _ _" ( خودتون این یه کلمه رو حدس بزنید.)


چکش فرنگی:


آخه تو نتیجه بلدی بگیری که میای نظر میدی؟
آخه این امير در تلی از ابهام فرو رفته از دست تو!!!!
آخه من چیکاره بیدم؟
تو نفس من بیدی
من امیر میخوام تو رو هم میخوام و مال و منال هم میخوام دیگه داشت یادم میرفت اونم میخوام (کتکله میشناستش!!!) دیگه هیچی....
آهان یه سوال؟ این پری قصه ها ماشین داره یا نه؟ پول دار بیده که این امیر خان گول خورده یا خبرای دیگه ای بیده؟ اگه پولداره ما رو هم خبر کنین حداقل ۴- ۵ تا پیرن بیشتر پاره کردیما.

اثری از : کتکله رفيق امير خان
تصحيح: چکش فرنگی رفيق کتکله
برداشت: دوستای چکش فرنگی
حکم اعدام برای من صادر شد!!   
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۱

بخيل

آوده اند که خواجه ای بود عظيم بخيل ؛ و غلامی داشت که به ده هزاردينار خريده بود . و او به هزار مرتبه از خواجه بخيل تربود.روزی خواجه بگفت :( ای غلام نان بياور و در را ببند) گفت :( ای خواجه غلط گفتی می بايست بگويی در ببند و نان بياور و آنم به حزم نزدیکتر بودی ) پس خواجه خوشش آمد و او را آزاد کرد.

نقل از همشهری ۱۲/۱۲/۸۱ به روایت از جوامع الحکایات

----------
یکی از دوستان پرسیده بود که جدی سید هستم یا الکی نوشتم . باید بگم فکر نمیکنم از من سید تر (از نظر اسمی ) تو ورودی ۸۰ باشه. فکر کنم دیگه فهمیده باشین من کی بیدم. اگر نه از ملی ساز محترم بپرسید حتما بهتون میگن.   
نویسنده : کتکله ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۱

حقوق بشريت

بشریت به دو نیمه نامساوی تقسیم شده ، یک نیمه اش مرد و یک نیمه اش نامرد که اصطلاحاً "زن" نامیده میشود.به دلیل اینکه این اصطلاح یک غلط مشهور است ما هم آن را به کار می بریم و اما حقوق نیمه دوم بشریت.

حق گریه کردن :
فرض کنید در یک روز بارانی ماشین می آید و آب را می پاشاند به لباس های روی بند ؛ زن حق دارد به این مناسبت گریه کند اما اصولا مرد چون نه بند دارد نه رخت ، حق گریه هم ندارد. فرض کنید مرد میزند در گوش زن ، زن حق دارد گریه کند و در این حالت مرد حق ندارد گریه کند.
فغرض کنید برادر نسبی مرد و شوهر خاله سببی زن مرده است ، زن حق دارد شیون کند ودیوار صوتی را بشکند ، مرد فقط حق دارد دسته گل ها را بگذارد در وانت.دیگر فرض نکنید چون این قسمت تمام شد.

حق اعتماد داشتن :
زن متواند این انتظار را داشته باشد که اگر سبزه را گره بزند، 24 ساعت بعد یک اتفاقی بیفتد.اما مرد حتی اگر درخت را هم گره بزند نباید چنین انتظاری داشته باشد.
زن میتواند در ته لیوان قهوه مشروح اخبار را ببیند اما مرد کور شود اگر چیزی ببیند. زن میتواند اعتقاد داشته باشدکه مرد یک موجود دست و پا گیر و عاطل و باطل است چرا که شوهر "قدسی خانوم" دی وی دی خریده است .
زن دیگر حق ندارد چون این قسمت تمام شد.

حق کار نکردن :
عیب است زشت است که زن کار کند ، اگر زن کار کند ، دیگر مرد به درد نمی خورد.مرد مانند اسب است اگر بار نبر و سوارش نشوند به چه درد می خورد ، حالا اگر زن ماشین بخرد ، اسب به چه دردش می خورد.فرض کنید زن در اداره کار می کند با این حساب می فهمد که پول را میشود بدون کار کردن در آورد بنابر این زن نمی تواند از این ضرب المثل استفاده کند که از صبح تا شب دارم جان می کنم.

حق طرفداری کردن :
زن میتواند از زن دیگری طرفداری کند اما مرد نمی تواند از مرد طرفداری کند چون برایش حرف در می آورند در عوض می تواند حامی حقوق زنان باشد حتی اگر سبیل داشته باشد و بدین ترتیب به جامعه مردان خیانت کند ، جالب است که در این صورت از ناحیه دیگر مردان لقب روشنفکر میگیرد.

و غیره :
مرد ها حق ندارند مادر زن باشند در حالی که این از حقوق عامه زنان است که چیزی است در حد حق وتو.

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱

جواب جناب p c

جناب p c رو مطلب "ضدحال"چهارشنبه، 30 بهمن 1381 يه پيام گذاشته بودند که جوابشون رو به صورت زير عرض ميکنم(لطفا هر وقت جوابتون رو خوندین بگین پاکش کنم):
برای من مهم نیست که چه کسی پیام گذاشته و هرگز یک اعتراض به خودم رو پاک نمی کنم.اما یک سوال از شما داشتم : من کی و به چه کسي بی احترامی کردم که حالا یکی بیاد جواب بده ؟ شما هر شوخی ای خواستید بیاد رو وبلاگ خودم باهام بکنید اصلا هم ناراحت نمی شم.چون این جزئی از داشتن یک وبلاگه. اما اعتراض من به دوستی بود که به نام من به دیگرون چرت و پرت میگه .فکر نمی کنم شما این رو شوخی بدونید .(اگر میدونید اسمتون رو بگید ما هم از این شوخی ها بکنیم.) فکر بکنيد اگر سرکار خانم کارخانه فردا به من بگن اينه جواب دو سال تو يه دانشگاه درس خوندن ؟ و بپرسن اين چرنديات چيه که من گفتم ،( که مسلما چنين حقي رو دارند کما اينکه آقاي صحافي هم نسبت به پيامي که روي وبلاگ نمکدون گذاشته شده بود اعتراض کردند و اون پيام پاک شد ) آيا من ميتونم بگم کار من نبوده؟ اگه شما باشيد باور ميکنيد؟ مطمئناً همين الان هم ايشون باور نمي کنند چه برسه که اين کار بازم ادامه پيدا کنه.من فقط خواهش کردم قواعد بازي وبلاگ رو رعايت کنيم. شما فقط به دو پيام بنده و سرآشپز روي مطلب دوشنبه، 28 بهمن، 1381 وبلاگ نمکدون توجه کنيد فقط سه دقيقه فاصله دارند.آيا فکر نمي کنيد کار يک نفر بوده اند؟ بهر حال از پيامتون متشکرم فقط خواستم بگم مشکل از بي جنبگي من نيست ، دوستاني که شايد اصلا اونها رو هم نشناسم خواستند يه شوخي اي بکنند من هم ازشون خواستم ديگه ادامه ندهند.به اميد پيام هاي بعدي فعلا خداحافظ.

راستي يه پيام هم از فردي به نام gharibeh بود پرسيده بودند چرا تو جنگ تغيير موضع داده بودم اولا تو برره باد هر دقيقه از يه طرف مياد دوماً کدوم جنگ؟   
نویسنده : کتکله ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱

خارج از دستور

دیروز جشنواره ادبی غدیر تو فرهنگ سرای بهمن برگزار شد.یه بولتن هم از آثار برگزیده چاپ شد که بنده مسئول هماهنگی چاپ و البته مهمتر از اون تا کردن کاغذ ها بودم که البته در این راه با یکی دو نفری هم آشنا شدیم و از نعمت های الهی بی نصیب نبودیم.

اما موقعی که متن آثار برگزیده رو قبل از چاپ می خوندم به یه متن رسیدم.فکر کردم حواس تایپیست پرت بوده ، نشسته چرند و پرند تایپ کرده. رفتم با بیل توجیهش کنم که خانوم تایپیست فرمودن متن دقیقاً مثل نوشته اصلی تایپ شده . تصمیم بر این شد که نویسنده رو توجیه کنم که گفتن از اون گردن کلفت های نویسندگیه .هیچی مجبور شدم خودم رو توجیه کنم !! ( مرض مگه بیل خوردن خنده داره؛ ما که عادت داریم) حالا شعر رو بخونین که البته چون می خوام به شاعر بد وبیراه بگم اسمش رو نمیگم :

بعد دردي به سرت مي زند لانگ شات شوي توي تمام كوه ها
ازنماي نزديك باعرض سبز بازي مي كند
امروز اشتباه به عرض دنيا رسيده ام
تناب بازي مي كند . توكوه شدي كوه
سفال نقاشي چشم هاي هزار سال، انگار رنگ گريه كردي
چند سال قرمزتري ؟
حالا يك سبز دامنه مي شود مي پيچيد دور گردن كوه هاي قرمز
من زرد مي كنم
تناب در لانگ شات تمام كوه هاي قرمز سبز بازي مي كند
زرد مي زند به نارنجي اتاقي به گلوم نازك به نارنجي اتاقي
هواي اتاق سرم را خمير مي كرد
چشم ام چراغ اتاق ام روشن
هفت بار دعاي بتركد چشم
هواي هفت بار بتركد چشم بتركد چشم ….
قرمز نمي شوم .
هواي اتاق بوي نان مي پزد
خير خمير سرام دود مي كنم فوت مي كنم
هنوز جز غاله ام را عق مي زنم
بعدن چراغ خانه در گلوم مي تركد.
‹‹ برايت هواي اتاق را برايت باراني كرده ام ››
رمز قفل اتاق باكدِ سالِ تولدم باز نمي شد .
بند آخر
يك بند نفس ات به اندازه ي عرض تناب خرِ خرِآخرت مي شود
در زماني ي سطر ها را فراموش مي كني
بعد دردي به عرض زده ي تناب تمام دنياي بتركد به عرض سرات مي رسد لانگ شات
شوي با كد بتركد اتاق باز شود روبه تمام كوه ها .


در وصف شعر همین بس که حتی خود شاعر هم قادر به یافتن عنوان برای آن نبوده است.انصافاً اینم شد شعر سپید. بدبخت اون اخوان خودش رو کشت که کسی اینجوری شعر نگه. خدا وکیلی " تپه نریده نذاشته " ( تو فرهنگ جواتی یعنی : گندی نیست که نزده باشه)- هر کی فرهنگ لغات جواتی رو می خواد بگه براش میفرستم ولی آدرس ایمیل هم بدین ها!! – برای مقایسه هم 4 بیت که تو جشنواره نبود ولی اندازه یه جشنواره ارزش داره اینجا می نویسم که شاعرش م.امید.رازی از بچه های برقی خودمونه :

قصه شعر من و قافیه آرایی تو ......................................غزلی زنده به دم عیسایی تو
قایق کوچک ما لایق دستانت باد..................................بودن از من حرکت از دل دریایی تو
راه پر تاب و نشیبی که مرا می خواند............................می شود آخر سر باعث رسوایی تو
فَعِلاتُن فَعِلاتُن فَعِلاتُن فَعِلُن.................................تحفه ای بود به دست من و تنهایی تو

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱

بايد بروم...

من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنيدم
بايد امشب بروم
بايد امشب چمدانی را که به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد بردارم
وبه سمتی بروم که درختان حماسی پيداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
بايد امشب بروم ...
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱

نمايشنامه‏‎ خفن

‏‎ در راستای تبلیغات زیبا و هنری تلوزیون ودر راستای این ضرب المثل که هر گردی گردو نیست حتی اگر از درخت گردو چیده شده باشد. به یک نمایشنامه کواته کوتاه توجه کنید:
صحنه کلاس درس و دانش آموزانی که از بس تلوزیون تماشا کرده اند چشمشان مثل وزغ آنگولایی بیرون زده است و بعضی در حال چرت زدن هستند و آموزگاری که از بس تا صبح مسافرکشی کرده کلاس را سر و ته می بیند.
آموزگار :بیژی حاضری به چند سوال تاریخی جواب بدی؟
بیژی : نه آقا ولی دوچرخه ام تلاشه.
معلم : چشمم روشن ! خجالت مجالت نمی کشی ؟ زود بگو خوانده ای یا نه؟
بیژی : آقا اجازه ! نخوانده ایم ولی دوچرخه مون تلاشه !
معلم : باز که پرت و پلا گفتی ببینم اسم همسر سوم ناصرالدین شاه چی بود؟
بیژی : آقا ما یادمون نیست دیشب شام چی خوردیم ولی خب ، حالا که اصرار می کنید دوچرخه مون تلاشه !
معلم : هپاتیت بگیری بچه ! با این حرف زدنت ! زود باش از کلاس برو بیرون !
( بیژی سرش را پایین می اندازد و از کلاس بیرون می رود)
معلم :( در حالت بین خفن و کفن ) اهه ! هر چی ما هیچی نمی گیم اینم هیچی نمیگه.
(مدیر مدرسه به کلاس می آید)
مدیر : این پسره بیژی باز هم درس نخوانده بود؟
معلم : نه ، ولی دوچرخه اش تلاش بود!!!


  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱

ترجمه و تفسير شعر (من از دشمن نميترسم)

به قول سر آشپز حکماً و عرفاً بر خودم واجب ديدم که به علت فقدان اطلاعات کافی عزيزان و دوستان از ماجرای اين شعر مقدمه ای بر آن بيافزايم که حکماً واجب بود ....

در اين شعر فوق العاده که البته به تصحيح چکش فرنگی هم هست شماره هايی خورده که به تفسير آنها می پردازيم:



۱- اصولاً در منطق اسلام عقرب موجودی خطرناک است !!! اين چشمبندی نيست!!! يک حقيقت است ...
عقرب زاده در تفسير چکش فرنگی اينگونه ترجمه شده است : متولد ماه آبان !!!!!!!!!!!!!!... و اين بسی شگفت است که شاعر بسيار زيرکانه از آن استفاده کرده است ... از خودش بپرسيد ... دليل آن هم اينکه در صور فلکی متولد ماه آبان را با عقرب نشان می دهند.

۲-ياس وحشی جنگل و مار شکسته کلاً يک مفهوم دارد آن هم همون چکش فرنگی است (!) جل الخالق ماری که شکسته باشد و ياسی که وحشی باشد (آتيش بگيری سر آشپز الهی)شکسته از عشق و مدهوش از کيميای ياس!!!

۳-نگاه ساده ......... من که چيزی نفهميدم!! شما چی؟

۴-اصولاً عشق بازی مرگ و زندگيست بازيگر هم يه آدم الاف است که از همه جا بريده و کاری به کار کسی ندارد (باور نکنينا) اين جور آدما اصولاً بد خفن هستند.. الله اعلم ...

۵- نکته اخلاقی در خود دارد و آن اينکه زل زدن در چشمان طرف مقابل کار خوبی نيست ... believe me ...




منبع: چکش فرنگی

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

اعتراضيه چکش فرنگی

بعد از مدت ها دوری از کتکله (!) ديشب بهم زنگ زد (حکماْ خيلی رو می خواتا) گفت تو نفس من بيدی ،‌ عشق من بيدی ، جان من بيدی و .... و کلی پاچخواری کرد و ما هم چيزی ورنپريده بيديم...
منم گفتم i love you و از اين حرفا ولی فايده نداشت .... کتکله شده بود طرفدار پروپاقرص سر آشپز و حکماً اصلاً خوشم نيومد ....

آخه سرآشپز من چه هيزم تری بهت فروخته بيدم که آشت خراب بشه؟
مگه گناه من چی بيده؟
آخه من چقدر بزنمت تو آدم نشی؟
کلاً يه دانه کتکله تو دنيا داشتم اونم که تو ازم گرفتی با اون نمکدونت(!)





آ‌ سد چکش فرنگی برره ای اصل و نسب دار

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱