مشکلات مملکت حل می شود!

سلام دوستان !

من دارم ميرم مسافرت و چند روزی نيستم! پيشاپيش سال نو رو تبريک می گم!

 سال و فال و مال و حال و اصل ونسل و تخت و بخت
باشد و در هر دو گيتی بر قرار و بر دوام
سال خرم٬ فال نيکو ٬ مال وافر ٬ حال خوش
اصل ثابت ٬ نسل باقی ٬ تخت عالی ٬ بخت رام

اين متن رو به عنوان آخرين پست ۸۲ به شما ملت شهيد پرور تقديم می کنم و اميدوارم لذت ببرين!

روزنامه همشهری – پنج‌شنبه 9 بهمن 1382 شماره 3297 – ضمیمه ایرانشهر – صفحه 14

رانندگان تاكسی كه از این پس اقدام به سوار كردن زن و مرد غریبه‌ای كه هیچ نسبت فامیلی با یكدیگر ندارند، كنند ضمن تذكر به آنان از سوی ماموران راهنمایی و رانندگی در صورت تكرار جرم، جریمه می شوند.

معاون انتظامی راهنمایی و رانندگی تهران در حالی كه این موضوع را جرم اعلام كرده است، گفت: این اقدام از ابتدای بهمن ماه با همكاری و ابلاغ به سازمان تاكسیرانی به منظور توجیه رانندگان تاكسی آغاز شده است. این كار فعلاً در حد تذكر به مسافران و رانندگان تاكسی است اما از ابتدای سال آینده با اجباری شدن این طرح، اقدام از تذكر خارج شده و رانندگان متخلف جریمه خواهند شد.


  (1)

مدارك لازم برای سوار شدن به تاكسی:

- شناسنامه طرفین ممهور به مهر دفترخانه ازدواج

- ترجیحاً یك دوجین اولاد (بهتر است در بغل خانم یك نوزاد تعبیه شود كه از چانه تا فرق سر دهانش را باز كرده و ونگ بزند)

- همراه داشتن والدین از عمه‌ی مادربزرگ تا خاله‌ی بابابزرگ محض استشهاد

- استشهاد در محل سوار شدن به تاكسی از افراد خوش‌نام و كسبه محل با استامپ مرغوب و اعلا

- گذراندن آزمایش‌های پزشكی مربوطه (پیشنهاد می‌گردد در صندوق عقب هر تاكسی تجهیزات مخصوصی جهت آزمایش DNA مسافران و ریشه‌های ژنتیكی آنان تعبیه گردد. بدیهی است تهیه‌ی لوله آزمایش، لیوان یك‌بار مصرف، پیپت، ارلن، قطره‌چكان، میكروسكوپ و روپوش سفید برای رانندگان به عهده سازمان تاكسیرانی خواهد بود)

***

 (2)

آقای سفسطه با خانمی «نسبتا» سوار تاكسی می‌شود. گیر می‌دهند:

- شما با هم نسبتی دارید؟

- نسبت هر كس با كل هستی نظیر نسبت خود اوست با تمامیت خویشتن. آری نسبی است، حتی ارتباط زن و شوهری نیز نسبی است و این نسبیت است كه علل هر معلولی را تعریف می‌كند.

***

 (3)

- مادرجون قربون جوونیت بی‌زحمت منو برسون اون ور خیابون

- شرمنده خانوم. چون شما مادر واقعی من نیستین، امكان نداره.

***

 (4)

- ونك می‌خوره؟

- چی رو؟

- ای بابا! چی چی چی رو میگم ونك مسیرته؟

- آره ولی شما آقا و خانوم چه نسبتی با هم دارین؟

- ایشون دكترهستن. خانومم تو خونه داره می‌میره. میخوایم زود بریم.

- نچچچچچچچ...امكان نداره داشم! ما اهل خلاف ملاف نیستیم. برو كنار بذار باد بیاد.

***

  (5)

البته این قانون تنها شامل افراد نگون‌بخت و كم‌‌درآمد (آسیب‌پذیر وارث زمین سابق) است كه با «خط 11» و تاكسی و اتوبوس سر و كار دارند و وسع‌شان نمی‌رسد كه ژیانی هم بخرند تا دچار وساوس شیطانی نشوند و البته فساد و فحشا هم مربوط به اینهاست كه از سر سیری شكم میرند خانم بازی! و صد البته به همین دلیل، این قانون شامل افراد متشخص، آقازاده و فرست‌كلاس نمی‌شود. چون مملكت ما مملكت سرمایه‌دارسالاری است و سرمایه‌داری از همه لحاظ حتی بیش از اخلاق، حرف اول را می‌زند:

یك جایی در هر جای شهر دو نفر مذكر و مونث از یك جایی در شمال شهر، ماكسیمای مشكی. هر هر می‌خندند و صدای پخش هفت چهار راه آن ورتر هم شنیده می‌شود:

دهانت را می‌بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم...

یك مامور وظیفه‌شناس راهنمایی‌كننده به آنان نزدیك می‌شود:

- ببخشین جناب مصدع اوقاتتون می‌شم اصلاً جای نگرانی برای شما نیست فقط یه سوال ساده داشتم خدمتتون محض انجام وظیفه، ببخشین شما با هم نسبتی دارین؟

- بله ما با همدیگه متناسبیم. چطور مگه؟

- هیچی خواستم عرض كنم به پای هم پیر شین مبارك باشه ایشالا.

نتیجه: بچه سوسول باش تا كامروا باشی

***

 (6)

آقای خرازی با خانم بی‌نظیر بوتو توی ماشینی نشسته‌اند. تكرار ماجرا:

- آقا شما با هم نسبتی دارین؟

- نه عزیزم. چطور مگه؟

- پس غلط كردی با خانوم غریبه سوار شدی بیا پایین بینم

- بابا من خرازی‌ام.... ئه؟ ئه؟ یعنی چه؟

- خرازیی؟ چرا نمیشینی سر مغازه‌ت؟ اومدی خانوم‌بازی؟ بیا پایین معطل نكن...

***

 (7)

ایران 3000 - اولین سری از دوربین‌های «نسبت‌یاب» در چهارراه‌ها و اتوبان‌های سراسر كشور نصب شد. روابط عمومی سازمان كشف نسبت‌مسافرین (راهنمایی و رانندگی سابق) در پاسخ به خبرنگار ما در خصوص تاریخچه ساخت این دوربین گفت: والله ما هزار سالی هست داریم رو این پروژه‌ی مهم و ملی كه گام بزرگی در پیشرفت مملكتمون به شمار میاد كار می‌كنیم و امیدواریم این تنها مشكل لاینحل وطن عزیزمون رو حل كنیم.

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

دوست دختر الكي

   سلام !
چند نفری گیر داده بودند كه چرا قالب وبلاگم رو كه برای محرم سیاه كرده بودم دوباره مثل اولش نمی كنم!
باید بگم كه چند روز به احترام محرم سیاه بود چند روز هم به خاطر یكی از دوستانم !  یادت به خیر! سفر سلامت!

دل بردی از من به یغما، ای ترك غارتگر  من     دیدی چه آوردی آخر، از داغ غم بر سر من
مهر تو در دل نهان شد، دل زار و تن ناتوان شد     رفتی چو تیر و كمان شد ، از بار غم غامت من


خب اینم یه قالب جدید و توپ كه كار گروه" پرشین وب تولز" بود ولی من از اسنادشون كش رفتم! (پیر شدیم ولی آدم نشدیم )
و اما همون طور كه میدونید ( و یا نمیدونید) من یه رفیقی از دوران باستان ( دبیرستان ) دارم به اسم محمد داراب پور كه هر چند وقت یه بار میرم میبینمش.یه چند وقتی بود كه نه سراغش رفته بودم نه تلفنی حرف زده بودیم نه ایمیلی و خلاصه هیچی...! با خودم گفتم یه ضد حال اساسی بهش بزنم كه برق سه فاز از سرش بپره! برداشتم با هزار زحمت با این كامپیوتر نفهم یه فكس به متن زیر فرستادم خونشون :

  آقای محمد داراب پور /  با سلام / هر كاری كردم به موبایلت زنگ بزنم نشد! تونستی یه زنگ بزن خونه ما! / متشكرم / xxxxxx
حالا جای این x ها اسم یك دختر بزازین!
اولا  این اسم یه خاصیت مهم داره و اون اینه كه من و محمد هر دو میشناسیمش ! بنابراین محمد فهمید كه فكس كار من بوده ولی هر چی به مامان و باباش بگه كار این علی آقامیری بوده باور نمی كنن ! چون من رو به عنوان یك انسان كاملا معتبر میشناسن

دوما تو خونه بهش گیر دادن كه با دخترهای دانشگاه رابطه داری به خودت مربوطه ! شماره فكس بابات رو چرا میدی بهشون ؟؟ آدم این قدر پر رو هم نوبره!  
الان هم كه اين ممد قاطي كرده و آدرس تمام فايل هاي من كه رو سرورش بوده رو عوض كرده! واسه همين لوگوم خراب شده!

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢

ليش تاخر عباس؟

اين نوحه عربي كه تلويزيون دو روز پشت سر هم از 6 كانال داره پخش ميكنه رو هر كي گير آورد به من هم بگه !

ما تريد الماي سكنه!...ليش تاخر عباس!

هم شعرش قشنگه هم اين كه صداي نوحه خونه خيلي گيراست:

عمو جان به خدا از فرط عطش در خواست آب كردم! دست خودم نبود!

مطمئنم به همراه پدر سالم و زنده  (موجود و وردود) باز مي گردي


اينم يه شعر با حال ديگه :

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين

روي دل با كاروان كربلا دارد حسين

از حريم كعبه جدش به اشكي شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين

او وفاي عهد را با سر كند سودا ولي

خون به دل از كوفيان بي وفا دارد حسين

دشمنانش بي امان و دوستانش بي وفا

با كدامين سر كند ، مشكل دو تا دارد حسين

مي برد در كربلا هفتاد و ذبح عظيم

بيش از اين حرمت كوي منا دارد حسين

دست آخر كز همه بيگانه شد ديدم هنوز

با دم خنجر نگاه آشنا دارد حسين

آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي كند

عزت و آزادگي بين تا كجا دارد حسين


كجا رفتي اي آبروي دو عالم           نگين سليمان به حلقه خاتم

پس از تو خدا را چه چاره كنم؟   

يه خبر باحال : يه نفر تهديد كرده اگر به نوشتن اين دري وري ها راجع به تحريف كردن عاشورا ادامه بدي ميزنيم تعطيل (هك سابق!) مي كنيمت

ما هم بهش گفتي بسم الله اخوي

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

تحريفات عاشورا قسمت سوم.شهادت قاسم

توضيح اول : اين متن از کتاب حماسه حسينی شهيد مطهری جلد اول نوشته شده!

توضيح دوم: طبق آمار اين کنتور بقل ۶۳۶ نفر از متن قبلی بازديد کردند که فقط ۱۰ نفر پيام گذتشتند! ای بميری الهی مگه پيام دادن زور داره که نميدی ؟که  اين رفيق ما هم گير بده بگه خودت الکی کنتور رو ميبری بالا!!

ما چهره اين حادثه تابناك تاريخی را تا اين مقدار مشوه و بزرگترين خيانتها را به امام حسين عليه السلام كرده ‏ايم كه اگر امام حسين‏ عليه السلام در عالم ظاهر بيايد و ببيند ، خواهد گفت كه شما بكلی قيافه‏ حادثه را تغيير داده‏ايد . آن امام حسينی كه شما در خيال خودتان رسم‏ كرده‏ايد كه من نيستم ، آن قاسم بن الحسنی كه شما در خيال خودتان رسم‏ كرده ‏ايد كه برادرزاده من نيست آن علی اكبری كه شما در مخيله خودتان‏ درست كرده‏ ايد كه جوان با معرفت من نيست ، آن يارانی كه شما درست‏ كرده ‏ايد كه آنها نيستند . ما قاسمی درست كرده‏ ايم كه آرزويش فقط دامادی‏ بوده ، آرزوی عمويش هم دامادی او بوده ! اين را شما با قاسمی كه در تاريخ بوده است مقايسه كنيد . تواريخ معتبر اين قضيه را نقل كرده ‏اند كه در شب عاشورا امام عليه السلام اصحابش را در خيمه عند قرب الماء  يا نزديك آن خيمه جمع كرد و آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را به آنها القاء كرد كه نمی‏ خواهم آن را به تفصيل نقل كنم . در اين خطبه امام بطور خلاصه به آنها می‏گويد شما آزاد هستيد . امام نمی‏ خواسته كسی رو دربايستی‏ داشته باشد و خودش را مجبور ببيند ، حتی كسی خيال كند كه به حكم بيعت‏ لازم است بماند . لذا می‏گويد همه شما را آزاد كردم ، همه يارانم ، خاندانم ، برادرانم ، فرزندانم ، برادرزاده ‏هايم . اينها جز به شخص من به‏ كس ديگری كار ندارند ، شب تاريك است و از اين تاريكی شب استفاده‏ كنيد و برويد و آنها هم قطعا با شما كاری ندارند . در اول هم از اينها تجليل می‏كند و می‏گويد منتهای رضايت را از شما دارم ، اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم ، اهل بيتی بهتر از اهل بيت خودم سراغ ندارم . اما همه آنها بطور دسته جمعی می‏گويند آقا چنين چيزی مگر ممكن است ، جواب پيغمبر را چه بدهيم ، وفا كجا رفت ، انسانيت كجا رفت ، محبت‏ كجا رفت ، عاطفه كجا رفت ؟ و آن سخنان پر شوری كه آنجا گفتند كه واقعا دل سنگ را كباب می‏كند ، يعنی انسان را به هيجان می‏آورد . يكی می‏گويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسی بخواهد فدای شخصی مثل تو كند ، ای كاش هفتاد بار زنده می‏شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می‏كردم . آن يكی‏ می‏گويد هزار بار ، ديگری می‏گويد ای كاش امكان داشت جانم را فدای تو كنم‏ ، بعد بدنم را آتش بزنند ، خاكسترش كنند ، آنگاه خاكسترش را بباد دهند و دوباره مرا زنده كنند و باز . . . اول كسی كه به سخن آمد برادرش‏ ابوالفضل بود و بعد همه بنی هاشم . همينكه اين سخنان را گفتند ، امام‏ مطلب را عوض كرد و از حقايق فردا قضايائی را گفت . به آنها خبر كشته‏ شدن را داد كه همه آنها درست مثل يك مژده بزرگ تلقی كردند . همين‏ جوانی كه اين قدر به او ظلم می‏كنيم و آرزوی او را دامادی می‏دانيم ، سؤالی‏ كرد كه در حقيقت خودش گفته است كه آرزوی من چيست ؟ وقتی كه جمعی از مردان در مجلسی اجتماع می‏كنند ، يك بچه سيزده ساله در جمع آنها شركت‏ نمی‏كند ، پشت سر مردان می‏نشيند . مثل اينكه اين جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر می‏كشيد كه‏ ديگران چه می‏گويند . وقتی كه امام فرمود همه شما كشته می‏شويد ، اين طفل‏ با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه ؟ آخر من بچه هستم‏ شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته می‏شوند و من هنوز صغيرم . لذا رو كرد به آقا و عرض كرد : و انا فی من يقتل ؟ آيا من هم جزء كشته شدگان‏ هستم يا نيستم ؟ حالا ببينيد آرزو چيست ؟ امام فرمود اول من از تو يك‏ سؤال می‏كنم ، جواب مرا بده ، بعد من جواب تو را می دهم . من اينطور فكر می‏كنم كه آقا اين سؤال را مخصوصا كرد ، می‏خواست اين سؤال و جواب پيش‏ بيايد تا مردم آينده فكر نكنند كه اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد ، و نگويند اين جوان در آرزوی دامادی بود ، ديگر برايش حجله درست نكنند ، جنايت نكنند . لذا آقا فرمود كه اول من سؤال می‏كنم : « كيف الموت‏ عندك » پسركم ، فرزند برادرم ، اول بگو كه مردن و كشته شدن در ذائقه تو چه مزه‏ای دارد ؟ فورا گفت : « احلی من العسل » ، از عسل شيرينتر است . اگر از ذائقه می‏پرسی ، كه مرگ از عسل در ذائقه من شيرينتر است . يعنی‏ برای من آرزوئی شيرينتر از اين آرزو وجود ندارد . منظره چقدر تكان دهنده‏ است ! اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخی كرده و ما بايد اين حادثه را زنده نگه داريم . چون ديگر حسينی پيدا خواهد شد و نه قاسم‏ بن الحسنی . اين است كه اين مقدار ارزش می‏دهد نه كه بعد از چهارده قرن‏ اگر يك چنين حسينيه‏ای  بنامشان بسازيم كاری نكرده ‏ايم . و گرنه‏ آرزوی دامادی داشتن كه وقت صرف كردن نمی‏خواهد ، پول صرف كردن نمی ‏خواهد ، حسينيه ساختن نمی‏خواهد ، سخنرانی نمی‏خواهد . ولی اينها جوهره انسانيت‏ هستند ، مصداق « انی جاعل فی الارض خليفه »( 2 ) هستند ، اينها بالاتر از فرشته هستند . امام بعد از گرفتن اين جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم‏ كشته می‏شوی ، « بعد ان تبلو ببلاء عظيم » اما جان دادن تو با ديگران خيلی‏ متفاوت است و گرفتاری بسيار شديدی پيدا می‏كنی . لذا روز عاشورا پس از آنكه با اصرار زياد اجازه رفتن به ميدان را گرفت ، از آنجا كه بچه است ، زرهی متناسب با اندام او وجود ندارد ، كلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد ، اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد ، نوشته‏اند عمامه‏ای به سرگذاشته بود كانه فلقه القمر (1) همين قدر نوشته‏اند بقدری اين بچه زيبا بود كه دشمن گفت مثل يك پاره ماه است .  

بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت    برگ گل سرخ را باد كجا می‏برد

راوی گفت ديدم بند يكی از كفشهايش باز است و يادم نمی‏رود كه پای‏ چپش هم بود . از اينجا معلوم می‏شود چكمه پايش نبوده است . نوشته‏ اند كه‏ امام كنار خيمه ايستاده و لجام اسبش در دستش بود . معلوم بود منتظر است ، كه يك مرتبه فريادی شنيد . نوشته ‏اند امام به سرعت يك باز شكاری‏ روی اسب پريد و حمله كرد . آن فرياد ، فرياد يا عماه قاسم بن الحسن بود . آقا وقتی به بالين اين جوان رسيد در حدود دويست نفر دور اين بچه را گرفته بودند . امام حمله كرد آنها فرار كردند و يكی از دشمنان كه از اسب‏ پائين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند ، خودش در زير پای‏ اسب رفقای خود پايمال شد . آن كسی را كه می‏گويند در روز عاشورا در حالی  كه زنده بود زير سم اسبها پايمال شد ، يكی از دشمنان بود نه حضرت قاسم . بهر حال‏ حضرت وقتی به بالين قاسم رسيدند كه گرد و غبار زياد بود و كسی نمی‏فهميد قضيه از چه قرار است . وقتی كه اين گرد و غبارها نشست ، يك وقت ديدند كه آقا بر بالين قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . اين جمله‏ را از آقا شنيدند كه فرمود : « يعز و الله علی عمك ان تدعوه فلا يجيبك‏ او يجيبك فلا ينفعك صوته »  برادرزاده ! خيلی بر عموی تو سخت است‏ كه تو او را بخوانی ، نتواند تو را اجابت كند ، يا اجابت بكند ، اما نتواند برای تو كاری انجام بدهد . در همين حال بود كه يك وقت فريادی از اين جوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد .

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢

تحريفات عاشورا قسمت دوم. ليلا و علی اکبر / عروسی قاسم

نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا كه يكی از معروفترين قضايا شده‏ است و حتی يك تاريخ هم به آن گواهی نمی‏دهد قصه ليلا مادر حضرت علی اكبر است . البته ايشان مادری به نام ليلا داشته ‏اند ، ولی حتی يك مورخ نگفته‏ كه ليلا در كربلا بوده است . اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و علی اكبر داريم ، روضه آمدن ليلا به بالين علی اكبر.

همين روضه را شنيدم كه علی اكبر به‏ ميدان رفت ، حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم كه دعای مادر در حق‏ فرزند مستجاب است ، برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان كن ، در حق فرزندت دعا كن شايد خداوند اين فرزند را سالم بما برگرداند ؟ ! اولا ليلائی در كربلا نبوده كه چنين كند . ثانيا اصلا اين منطق ، منطق حسين نيست‏ . منطق حسين در روز عاشورا ، منطق جانبازی است . تمام مورخين نوشته‏اند كه هر كس اجازه می‏خواست ، حضرت به هر نحوی كه می‏شد عذری برايش ذكر كند ، ذكر می‏كرد ، بجز برای علی اكبر فاستاذن فی القتال اباه فاذن له  . يعنی تا اجازه خواست ، گفت برو . حال چه شعرها كه سروده نشده ! از جمله اين شعر كه می‏گويد

خيز ای بابا از اين صحرا رويم    نك بسوی خيمه ليلا رويم

نمونه ديگری در همين مورد را كه خيلی عجيب است من در همين تهران ، در منزل يكی از علمای بزرگ اين شهر ، در چند سال پيش ، از يكی از اهل منبر كه روضه ليلا را می‏خواند شنيدم و من در آنجا چيزی شنيدم كه به عمرم نشنيده‏ بودم . گفت بعد از اينكه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان‏ كرد ، نذر كرد كه اگر خدا علی اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود از كربلا تا مدينه را ريحان بكارد . يعنی نذر كرد كه سيصد فرسخ‏ راه را ريحان بكارد ! اين را گفت و يكمرتبه زد زير آواز :  

نذر علی لئن عادوا و ان رجعوا     لازرعن طريق التفت ريحانا
من نذر كردم كه اگر اينها برگردند راه تفت را ريحان بكارم!
اين شعر عربی بيشتر برای من اسباب تعجب شد كه اين شعر از كجا پيدا شده ؟ بعد بدنبال آن رفتم و گشتم ، ديدم اين تفتی كه در اين شعر آمده كربلا نيست ، بلكه اين تفت سرزمين مربوط به داستان ليلی و مجنون معروف است كه ليلی‏ در آن سرزمين سكونت می‏كرده و اين شعر مال مجنون عامری است برای ليلی ، و اين آدم اين شعر را برای ليلا مادر علی اكبر و كربلا می‏خوانده . تصور كنيد اگر يك مسيحی يا يك يهودی يا يك آدم لامذهب آنجا باشد و اين‏ قضايا را بشنود ، آيا نخواهد گفت كه تاريخ اينها چه مزخرفاتی دارد ؟ آنها كه نمی ‏فهمند كه اين داستان را اين شخص از خودش جعل كرده است ، بلكه می‏گويند العياذ بالله زنهای اينها چقدر بی‏شعور بوده‏ اند كه نذر می‏كردند از كربلا تا مدينه را ريحان بكارند . اين حرفها يعنی چه ؟ !  

 

از اين بالاتر ، ( حاجی نوری ) می‏گويد در همان گرما گرم روز عاشورا كه‏
می‏دانيد مجال نماز خواندن هم نبود ، اما نماز خوف  خواند و با عجله‏ هم خواند . حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه‏ امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند ، و تا امام اين دو ركعت‏ نماز را خواندند ، اين دو نفر در اثر تيرهای پياپی كه می‏آمد از پا در آمدند .

مجالی برای نماز خواندن به اينها نمی‏دادند ، ولی گفته‏ اند در همان وقت‏  امام فرمود حجله عروسی را بيندازيد ، من می‏خواهم عروسی قاسم با يكی از دخترهايم را در اينجا ، لااقل شبيه آن هم كه شده ببينم ، من آرزو دارم ، آرزو را كه نمی‏شود به گور برد ! شما را بخدا ببينيد حرفهائی را كه گاهی وقتها از يك افراد در سطح خيلی‏ پايين می‏شنويم كه مثلا می‏گويند من آرزو دارم عروسی پسرم را ببينم ، آرزو دارم عروسی دخترم را ببينم ، به فردی چون حسين بن علی نسبت می‏دهند ، آن‏ هم در گرما گرم زد و خورد كه مجال نماز خواندن نيست ! و می‏گويند حضرت‏ فرمود من در همين جا می‏خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد بكنم و يك‏ شكل از عروسی هم كه شده است در اينجا راه بيندازم . يكی از چيزهايی كه‏ از تعزيه خوانيهای قديم ما هرگز جدا نمی‏شد عروسی قاسم نو كدخدا ، يعنی نو داماد بود ، در صورتی كه اين در هيچ كتابی از كتابهای تاريخی معتبر وجود ندارد . حاجی نوری می‏گويد ملا حسين كاشفی اولين كسی است كه اين مطلب را در كتابی بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضيه صددرصد دروغ است . بقول آن شاعر كه گفت :
بس كه ببستند بر او برگ و ساز    گر تو ببينی نشناسيش باز

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢

تحريفات عاشورا قسمت اول

سلام! از امروز شروع كردم به نوشتن مطالبي درباره كساني كه عاشورا را تحريف كرده اند و اينكه هدفشان چه بوده است  تمامي مطالب برگرفته از كتاب هاي "حماسه حسيني" و "فريادهاي شهيد مطهري بر تحريف عاشورا" است.

می‏گويند روزی اميرالمؤمنين علی عليه السلام بالای منبر بود و خطبه می‏خواند . امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه‏ام و آب می‏خواهم ، حضرت فرمود كسی‏ برای فرزندم آب بياورد ، اول كسی كه از جا بلند شد ، كودكی بود كه همان‏ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود ، ايشان رفتند و از مادرشان يك‏ كاسه آب گرفتند و آمدند وقتی كه وارد شدند در حالی وارد شدند كه آب را روی سرشان گرفته بودند و قسمتی از آن هم می‏ريخت كه با يك طول و تفصيلی‏ قضيه نقل ميشود . بعد اميرالمؤمنين علی عليه السلام چشمشان كه به اين‏ منظره افتاد اشكشان جاری شد . به آقا عرض كردند چرا گريه می‏كنيد ؟ فرمود قضايای اينها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهی می‏شود . "حاجی نوری" در اين جا يك بحث عالی دارد ، می‏گويد شما كه می‏گوئيد علی در بالای منبر خطبه می‏خواند ، بايد بدانيد كه علی فقط در زمان خلافتش منبر می‏رفت و خطبه می‏خواند . پس در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين‏ مردی بوده كه تقريبا سی و سه سال داشته است . بعد می‏گويد اصلا آيا اين‏ حرف معقول است كه يك مرد سی و سه ساله در حالی كه پدرش دارد مردم را موعظه می‏كند و خطابه می‏خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه‏ام آب‏ می‏خواهم ؟ اگر يك آدم معمولی اين كار را بكند می‏گويند چه آدم بی‏ ادب و بی‏تربيتی است ، و از طرفی حضرت ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده ، يك نوجوان اقلا پانزده ساله بوده‏ است . می‏بينيد كه چگونه قضيه‏ای را جعل كردند . آيا اين قضيه در شان امام‏ حسين است ؟ ! و غير از دروغ بودنش ، اصلا چه ارزشی دارد ؟ آيا اين شان‏ امام حسين را بالا می‏برد يا پائين می‏آورد ؟ مسلم است كه پايين می‏آورد ، چون يك دروغ به امام نسبت داده‏ايم و آبروی امام را برده‏ايم ، طوری حرف‏ زده‏ايم كه امام را در سطح بی‏ادبترين افراد مردم پائين آورده‏ايم . در حالی‏ كه پدری مثل علی مشغول حرف زدن است ، تشنه‏اش می‏شود ، طاقت نمی‏ آورد كه‏ جلسه تمام شود و بعد آب بخورد ، همانجا حرف آقا را می‏برد و می‏گويد من‏ تشنه‏ام ، برای من آب بياوريد !

نمونه ديگری كه تحريف و جعل كردند اين است كه قاصدی برای اباعبدالله‏ عليه السلام نامه‏ای آورده بود و جواب می‏خواست ، آقا فرمود كه سه روز ديگر بيا از من جواب بگير . سه روز ديگر كه سراغ گرفت ، گفتند : آقا حركت كردند و امروز عازم رفتن هستند . او هم گفت پس حالا كه آقا می‏روند ، بروم ببينم جلال و كوكبه پادشاه حجاز چگونه است . رفت و ديد آقا خودش‏ روی يك كرسی نشسته و بنی‏ هاشم روی كرسيهای چنين و چنان . بعد محملهائی‏ آوردند ، چه حريرها ، چه ديباجها ، چه چيزها در آنجا بود . بعد مخدرات‏ را آوردند و با چه احترامی سوار اين محملها كردند . اينها را می‏گويند تا ناگهان به روز يازدهم گريز می‏زنند و می‏گويند اينها كه در آن روز چنين‏ محترم آمدند روز يازدهم چه حالی داشتند . حاجی نوری می‏گويد : اين حرفها يعنیچه ؟ اين تاريخ است كه می‏گويد : امام حسين در حالی كه بيرون می‏آمد اين‏ آيه را می‏خواند : « فخرج منها خائفا يترقب »( 1 ) يعنی در اين بيرون‏ آمدن خودش را به موسی بن عمران كه از فرعون فرار می‏كرد تشبيه كرده است‏ : « قال عسی ربی ان يهدينی سواء السبيل »( 2 ) يك قافله بسيار بسيار ساده‏ای حركت كرده بود . مگر عظمت اباعبدالله به اين است كه يك كرسی‏ مثلا زرين برايش گذاشته باشند ؟ ! يا عظمت خاندان او به اين است كه‏ سوار محملهائی از ديباج و حرير شده باشند ؟ ! اسبها و شترهايشان چطور باشد ، نوكرهايشان چطور باشد ؟ !  

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢