برو بالا

سلام
بالاخره تصمیم به آپدیت کردن وبلاگ گرفتم.حالا هم یه مطلب جالب بخونین البته این رو قبلا هم نوشته بودم ولی برای دوستان جدیدم بد نیست:
زمان رضاخان درشکه چی هایی بودند که از میدان توپخانه تا شاه عبدالعظیم مردم رو میبردند و 2 قرون کرایه می گرفتن.یه شب دیر وقت یه نفر به یه درشکه چی میگه من 2 تومن( 10 برابر کرایه) بهت میدم و منو ببر به شاه عبدالعظیم .
درشکه چی که می بینه خوب پول میده سریع میگه : برو بالا(یعنی سوار شو)
مسافر فکر میکنه یعنی کرایه رو ببر بالا و می گه : 5 تومن میدم
درشکه چی دوباره میگه : برو بالا
مسافر میگه :10 تومن میدم!
راننده دوباره میگه : برو بالا
مسافر میگه :15 تومن میدم!!
درشکه چی که می بینه هم مسافر خوبیه و خوب پول میده هم یه ذره هم خنگه دست و پای طرف رو میگیره و میندازتش تو درشکه وراه میفته....ولی چون شب بود اول خوب نتونست مسافر رو ببینه.از تو آینه کوچکی که کنارش بود هی به مسافر نگاه میکنه .میبینه لباسش مرتبه .یقه اش همچین صافه.صورتش اصلاح شده و یه کلاه هم داره که انگار روش یه علامته. با لحن خیلی شک داری میپرسه : سربازی؟
مسافر میگه : برو بالا!
درشکه چی میگه: گروهبانی؟
مسافر میگه: برو بالا!
درشکه چی میگه: استواری؟
مسافر میگه: برو بالا!
درشکه چی میگه: سرتیپی؟
مسافر میگه: برو بالا!
درشکه چی میگه: سرهنگی؟
مسافر میگه: برو بالا!
درشکه چی میگه: تیمساری؟؟
مسافر میگه: برو بالا!!
درشکه چی میگه: نکنه خود رضاخانی؟!؟!
مسافر میگه : بزن قدش!!!!!!!!!!!!!!!

.
.
.
یه مدت میگذره و رضاخان می بینه این درشکه چی بدبخت خفه شده و صداش در نمیاد.
بهش میگه : چی شد ترسیدی؟
درشکه چی میگه : برو بالا!
رضاخان میگه: لرزیدی؟
درشکه چی میگه: برو بالا!
رضاخان میگه: خودتو خیس کردی؟؟
درشکه چی میگه: برو بالا!!!
رضاخان میگه: نکنه خودتو کثیف کردی؟!؟!
درشکه چی میگه: بزن قدش!!!!!!!!!!!!!!!!

شما هم اجالتا چند تا پیام برین بالا!   
نویسنده : کتکله ; ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٢

خواستگاری

از وقتی خواهرم "های" موهایش را "لایت" کرده است، فرت فرت در خانه ما خواستگاری می باشد.آنها همگی داوطلب می باشند تا به جای من خواهرم را تا نانوایی برسانند.عمویم می گوید :" باید به صورت مسالمت آمیزی غیرت را به داماد واگذار کنی!" او معتقد می باشد :" ازدواج خیلی خوب می باشد و یک نان خور کم می شود!" ولی بابایم میگوید :"دخترم می خواهد درسش را ادامه دهد."

پریروز:
یک آقای پسر با کلاسور و عینک خواستگار می باشد.ما از بادمجان زیر چشمش می فهمیم که دانشجو می باشد.خواهرم می گوید :" من به جز یک خانه ویلایی در خیابان بالاشهر و یک ماشین انژکتوری و کلی در آمد و اجازه نصب پوستر نیکبخت انتظار دیگری ندارم!"
بابایم می گوید :" شما چه کاره می باشی؟" آقای دانشجو در حالی که خیلی لطافت ابراز می کند می گوید:"آرامش فعال می کنم" من نمیدانم آرامش فعال چه می باشد . عمویم می گوید :" یک چیزی تو مایه های دمت گرم می باشد!" بابایم میگوید:"من به کتک خور جماعت دختر نمی دهم تازشم دخترم می خواهد درسش را ادامه دهد."

دیروز:
یک آقایی که خیلی هیکل میباشد با دوستانش در خانه ما میباشد. دوستانش او را برادر صدا می زنند.بابایم می پرسد:"شغل شریف شما چیست؟" او با صدای رسا می گوید :"آرامش فعالی ها را فشار می دهم!"
خواهرم روی پوستر نیکبخت چایی می آورد تا تست روشنفکری کند. آقای هیکل در حال قرمز بودن می گوید:"این چه می باشد خواهر؟"من نمیدانم چرا آقای برادر چایی نخورده فامیل می باشد!.
بابایم می گوید:"من به کتک زن جماعت دختر نمی دهم دخترم هم می خواهد درسش را ادامه دهد."

امروز:
امروز خیلی برهه زمانی خاصی می باشد. این را عمویم میگوید.یک آقای محترمی که مرفه بی درد می باشد خواستگار می باشد.خواهرم همه پوستر هایش را از دیوار کنده است. مبل ها و ماهواره فرنگیز خانم اینها را هم قرض کرده ایم که یک وقت کم نیاوریم. عمویم میگوید:"مهمان ها که آمدند خودت را جلوی ماهواره تکان بده تا خیلی مدرن باشیم!" تازشم مادربزرگم موهایش را "حنا لایت" کرده و دندانهای مصنوعی اش را مسواک زده که پوزشان را در ژیگولی بزنیم. من هم خیلی خوشحال می باشم از بس عمویم می گوید:"اگر آقای بی درد داماد ما شود ما هم یک ماه عسل در دوبی ای ، جایی افتاده ایم"
به مناسبت فرارسیدن خواستگار، خواهرم غش میباشد. آقای خواستگار با گل و شیرینی وارد می شود و یک پفک خارجکی به من باج می دهد.آقای باج بده به چشم شوهر خواهری خیلی هلو می باشد.آدم خوشش می آید. خواهرم پس از صرف یک لیوان آب قند به هوش می آید، ولی چایی را من تعارف می کنم که آنها نفهمند ما خیلی هول شده ایم. آقای خواستگار از بس با حیا می باشد به جای خواهرم به مادر بزرگم زل زده و لبخند می زند. عمویم می گوید :" شما از کی بی درد شدید؟" آقای هلو می گوید :"وقتی همه همدیگر را فشار می دادنذ ، ما بار خود را بستیم" من نمیدانستم از راه باربری هم می شود بی درد شد!
مادربزرگم می گوید :"کسب و کار شما چه می باشد؟" آقای بی درد با اطوار می گوید:"بیزنس می باشم." من نمیدانم آن چه می باشد. عمویم میگوید" متلک جدید می باشد ، من هم بلد نمی باشم!"
خواستگار بی درد باربر خیلی عشقولانه و مهربانانه مادر بزرگم را نگاه می کند. عمویم میگوید : "از قدیم گفته اند مادر راببین دختر را ببر."
آقای اطوار می گوید:"شما چه انتظاراتی دارید؟" دندانهای خواهرم قفلیده شده است. عمویم می گوید :"از قدیم گفته اند هر گلی زدید همان قدر آش می خورید!" ولی پدرم می گوید:"دخترم می خواهد درسش را ادامه دهد."
آقای مرفه با حالت قمیشانه به مادربزرگم که سیب گاز میزند، می گوید:"نظر خودت چیه عزیزم؟!" ما خیلی بدبخت می باشیم از بس داماد ، عروس را اشتباه گرفته است! خواهرم مجدداً غش می باشد. مادربزرگم از هولش دندانش را لای سیب جا میگذارد!! بابایم و عمویم بر سر نوع آلت قتاله دعوا دارند...
من دلم خیلی برای خواهرم میسوزد از بس باید تا صبح دوباره پوستر نیکبخت به دیوار بچسباند.

پس از دستور :
این چند وقت مثل همه سرم خیلی شلوغه ، یه چند روزی میرم پشت هیچستان.
تا اینجا رو که خوندین یه پیغام هم بذارین.
فعلا به سلامت.
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٢

يه پيشنهاد برای اونکه می خونه و پيغام نميذاره

سه شنبه بد جوری اعصابم خورد بود .می خواستم بزنم این وبلاگ رو پاک کنم برم پی کارم، ولی دمش گرم این داداش نینو ، یه جوری بهم فاز داد که به کل فراموش کردم.یاد بگیرین رفیق به این میگن ای بیخبر از لذت عیش مدام ما .
خوندم که وبلاگ نمکدون هم به همین سر انجام رسیده . شاید از این رفیق ها نداشتن .
به هر حال مرض نداشتم این همه شعر رو تایپ کنم .تا تهش بخونین:
{شعر "چاووشی" از مهدی اخوان ثالث" فروردین 1335 }




بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،
گرفته کوله بار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت،
گهی پر گوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند،
ما هم راه خود را می کنیم آغاز .


سه ره پیداست .
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر،
حدیثی که ش نمی خوانی برآن دیگر.

نخستین : راه نوش و راحت و شادی.
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر : راه نیمش ننگ نیمش نام ،
اگر سر بر کنی غوغا ، وگر دم در کشی آرام.

سه دیگر راه بی برگشت، بی فرجام.

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه بر داریم ،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی ،
و اکنون میزند با ساغر "مکنیس " یا "نیما"
و فردا نیز خواهد زد بجام هر که بعد از ما؛
سوی اینها و آنها نیست.

به سوی پهندست خداونیست.
که با هر جنبش نبضم
هزارن اخترش پژمرده و پرپر بخاک افتند.

بیا ره توشه بر داریم ،
قدم در راه بگذاریم.

به سوی سرزمین هایی که دیدارش، بسان شعله آتش،
دواند در رگم خون نشیط زنده بیدار.

نه این خونی که دارم ؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار،
بسوی قلب من،این غرفه با پرده های تار.
و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور :
-"کسی اینجاست؟
هلا!من با شمایم،های!...کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟"

و میبیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست.
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،
وز آنسو می رود بیرون ، بسوی غرفه ای دیگر،
به امیدی که نوشد از هوای تازه آزاد،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که می خواند :
" جهان پیر است و بیبنیاد ، از این فرهادکش فریاد..."

وز آنجا می رود بیرون به سوی جمله ساحل ها .
پس از گشتی کسالت بار،
بدانسان – باز می پرسد- سر اندر غرفه با پرده های تار :
-"کسی اینجاست؟"
و میبیند همان شمع و همان نجواست.
که می گوید بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر بدرد آلوده مهجور :
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟

بیا ره توشه بر داریم ،
قدم در راه بگذاریم.
کجا؟ هر جا که پیش آید .
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما ،
زند بر پرده شبگیرشان تصویر .
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود.
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد . دیر.

کجا؟ هر جا که پیش آید .
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان.
و در آن چشمه هایی هست،
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.
و می نوشد از آن مردی که می گوید:
" چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری باغی کز آن گلهای کاغذین روید؟"

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست.
که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من وتو ) مرگ پاک دیگری بوده ست.

کجا؟ هر جا که اینجا نیست .
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلی زن ، ز سیلی خور،
وزین تصویر بر دیوار ترسانم .


درین تصویر،
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ،اما نه بر دریا
به گرده من ، به رگهای فسرده من
به زنده تو ، به مرده من.

بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کی کشته ، ند روده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر ودوشیزه ست.
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده ،
که چونین پاک و پاکیزه ست.

بسوی آفتاب شاد صحرایی ،
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیکرانسبز و مخمل گونه دریا،
می اندازیم زورق های خود را چون کل ( پوست ) بادام.
و مرغان سپید بادبانها را میاموریم،
که باد شرطه را آغوش بگشایند ،
و میرانیم گاهی تند ،گاه آرام.

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی فرجام بگذاریم....

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٢

نمايشنامه خفن

در راستای تبلیغات زیبا و هنری تلوزیون ودر راستای این ضرب المثل که هر گردی گردو نیست حتی اگر از درخت گردو چیده شده باشد. به یک نمایشنامه کواته کوتاه توجه کنید:
صحنه کلاس درس و دانش آموزانی که از بس تلوزیون تماشا کرده اند چشمشان مثل وزغ آنگولایی بیرون زده است و بعضی در حال چرت زدن هستند و آموزگاری که از بس تا صبح مسافرکشی کرده کلاس را سر و ته می بیند.
آموزگار :بیژی حاضری به چند سوال تاریخی جواب بدی؟
بیژی : نه آقا ولی دوچرخه ام تلاشه.
معلم : چشمم روشن ! خجالت مجالت نمی کشی ؟ زود بگو خوانده ای یا نه؟
بیژی : آقا اجازه ! نخوانده ایم ولی دوچرخه مون تلاشه !
معلم : باز که پرت و پلا گفتی ببینم اسم همسر سوم ناصرالدین شاه چی بود؟
بیژی : آقا ما یادمون نیست دیشب شام چی خوردیم ولی خب ، حالا که اصرار می کنید دوچرخه مون تلاشه !
معلم : هپاتیت بگیری بچه ! با این حرف زدنت ! زود باش از کلاس برو بیرون !
( بیژی سرش را پایین می اندازد و از کلاس بیرون می رود)
معلم :( در حالت بین خفن و کفن ) اهه ! هر چی ما هیچی نمی گیم اینم هیچی نمیگه.
(مدیر مدرسه به کلاس می آید)
مدیر : این پسره بیژی باز هم درس نخوانده بود؟
معلم : نه ، ولی دوچرخه اش تلاش بود!!!   
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٢

پاسخي کوتاه!!

این مطلب ظاهرا چند نفری رو ناراحت کرده بود واسه همین سانسو شد.


ما نه مردان ریاییم و حریفان نفاق / آنکه او عالم سر است بدین حال گواست
فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم / وآنچه گوییند روانیست نگوییم رواست
باده نوشی که در او هیچ رییایی نبود / بهتر از زهد فروشی که در او رو و ریاست


جون من ، به حرمت اون نمک و می و هر چی که تو این وبلاگ هاتون هست یا هرچی که دوست دارین بر سر من بی نوا منت نهاده به این لغت "زهد فروش" تو مصرع آخر گیر ندین منظورم هیچ فرد حقیقی و حقوقی نبوده . به خدا حوصله این یکی درد سر رو ندارم.



من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید / قفسم برده به باغی و درش باز کنید!


به سلامت
علي
  

نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٢

مهتاب

به دلیل علاقه بیش از حدی که به فریدون مشیری دارم امروز شعر کوچه رو که آریا یه ذره دستکاری کرده می نویسم:
بی تو ONLINE شبي باز از آن ROOM گذشتم
همه تن چشم شدم دنبال ID تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از CASE وجودم
شدم آن USER ديوانه که بودم
وسط صفحه ROOM ,DESKTOP ياد تو درخشيد
DING صد پنجره پيچيد
شکلکي زرد بخنديد
يادم آمد که شبي با هم از آن CHAT بگذشتيم
ROOM گشوديم و در آن PM دلخواسته گشتيم
لحظه اي بي خط و پيغام نشستيم
تو و YAHOO و DING و دنگ
همه دلداده به يک TALK بد آهنگ
WINDOWS و HARD و MOTHERBOARD
آريا دست برآورده به KEYBOARD
تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت
من به دنبال معماي کلامت
يادم آمد که به من گفتي از اين عشق حذر کن
لحظه اي چند بر اين ROOM نظر کن
CHAT ايينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به EMAIL اي نگران است
باش فردا PM ات با دگران است
تا فراموش کني چندي از اين LOG OUT , ROOM کن
باز گفتم حذر از CHAT ندانم
ترک CHAT کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که EMAIL ام به تمناي تو پر زد
مثل SPAM, توی INBOX تو نشستم
تو DELETE کردي ولي من نرميدم ، نگسستم
باز گفتم تو HACKER و من USER مستم
تا به دام تو در افتم ROOM ها گشتم وگشتم
تو مرا HACK بنمودي نرميدم، نگسستم
......
ROOM اي از پايه فرو ريخت
HACKER اي خنده تلخي زد و بگريخت
HARD بر مهر تو خنديد
PC از عشق تو هنگيد
........
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از USER آزرده خبر هم
نکني ديگر از آن ROOM گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن ROOM گذشتم!



به یاد جهان آرا موسوی و شهدای عملیات بیت المقدس:



فریاد فغان آید از دردی کش میخانه

این عکس خیلی اذیت میکرد واسه همین بهش لینک دادم.
اینم دو تا آهنگ :
گواهی بخواهید اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم

جماعت یه دنیا حرفه بین دیدن و شنیدن برید از اونها بپرسین که شنیده ها رو دیدند
  

نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٢