دختر همساده

سلام. اين هفته گذشت و به هيچ وبلاگی سر نزدم ان شالله از امروز دوباره شروع می کنم.اينم يه متن قشنگ و داغ:

بااينکه بابايم ميگويد دهنم هنوز بوی پفک ميدهد ولی من تو را عاشق ميباشم.ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حياط می آيی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد٬ دل کوچک من خيلی قنج می رود.آن روز که در استپ هوايی توپ را بالا انداختی و نام مرا گفتی و من سوزيدم فهميدم که در گلويت گير کرده ميباشم و اصلا فکر نمی کنم تو از ممدِ فرنگيز خانم اينا با آن کت شلوار مسخره اش خوشت می آيد.من از تو خيلی دلگير ميباشم از بس عباس آقای بقال لپ تو را گرفت که "کوچولو چه می خواهی؟" و تو بی حيايانه خنديدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگيز خانم اينا را نگاه کردم که غيرت خونم نرمال شود.

من هر روز لب پنجره منتظرت مينشينم و گيتار ميزنم که "چه خوشگل شدی امروز " و تو از سرويس مدرسه پياده ميشوی و در حالی که با راننده گنده سرويس بای بای ميکنی وسط کوچه مقنعه ات را در می آوری و من  "دلم تنگه برادر جان " می خوانم و با سوزيدنم می سازم.

آن يکی روز که معلمتان "من بادام دارم" درس داد و تو گريان آمدی که "دلم بادام ميخواهد" من به تو خيلی بادام دادم و تو خنديدی و نفهميدی که من به چه دلهره از آجيل فروشی سر کوچه بادام را دزديدم وآقاهه به من گفت : " فسقلی الدنگ! "

تو خيلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هيچ وقت به زيبايی خانم معلم ما که فاميل سوفيالورن اينا ميباشد نميرسی و بابايم عاشق او ميباشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خيلی خوشحال ميباشم که خانم معلم عزيز که زنی زيبا و مهربان می باشد خيلی برای خوشبختی بابايم تلاش می کند...

خانم معلم می گويد :"تا همين جا بس ميباشد.ديکته عشقولانه بهت گفتم که خسته نشوی!" من خيلی ناراحت ميباشم که خانم معلم از احساسات پاک من سو استفاده می کند و ديکته های بدآموزی می گويد از بس همساده ما اصلا دختر ندارد.

خداوند خيرتان دهاد اين ID منو تو ياهو مسنجرتون Add کنيد.

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢

همه رو برق ميگيره ما رو نوسان برق!

خب بالاخره سلام

اين هفته از اون هفته ها بود.يکشنبه صبح داشتم تو گلزار پرشين بلاگ قدم ميزدم که يهو همه وسايل برقی خونه خاموش شدند و به جز کامپيوتر همه روشن هم شدند.جاتون خالی يه شرکتی هست که به خودش ميگه نماينده رسمی و انحصاری و مستقيم شرکت supermicro آمريکا! اول که گفتن رم DDR  نداريم خودم براشون بردم بعد هم که سه روز برای يه بار روشن کردن مادربورد وقت حروم کردند آخرش هم ميگن اين Power شما مشکوک بود تستش نکرديم(يکی نيست بگه:ای بميری الهی به تو هم ميگن گارانتی).خلاصه داشتيم تو خونه خودمون مهندسی ميکرديم فهميديم اصلا کابل برق قطع شده.ولی تا يه کابل نو وصل کردم .... فيوز داخل power ترکيد.هيچی يه روز ديگه هم الاف شديم.الان هم که اينجا نشستم اين کارت گرافيک بازی در آورده يه بار تصوير ميده يه بار نه.شده عين گوشهای کيومرث کاووسی

اما به لطف و ميمنت اين الافی من با يک فروند آقای محترم آشنا شدم که سر ظهر تابستون به جای جواب سلام ميگه : شبتون بخيرتوجيه مبارک هم اينه که ما در شب ظلمت و فراق يار به سر ميبريم(نخند بچه).خودتون شغل مبارک رو حدس بزنيد ديگه!

در ضمن پشت سر من حرف در آوردند که صبح بيدار ميشم اينترنت بازی ميکنم.خوستم بگم اين کارها از سيد عالی مقامی چون من بعيده و من صبح ها به نماز چماعت می روم: 

مسجد محله مون توی شهر ما تکه  مهربون و شيرينه اما سراپا کلکه(ببخشيد ديگه پرشين فقط عکس دست زدن داره٬ خودتون باهاش قر هم بدين)

 

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٢

تولد يک برره ای

چند روز قبل البته چندين سال پيشش موجودی به دنيا اومد که تمام فرشتگان به درگاه خدا رفتند و گفتند اين بشر به جز خرابکاری و سوتی دادن کاری بلد نيست واسه چی خلقش کردی؟ و خدا گفت خودش بهتر ميدونه چی کار کرده!(احتمالا نوعی تاييد حرف فرشته ها بوده)

جاتون خالی روز تولد و دو سه روز بعدش رو هم کامل با رفقا بوديم دريغ از يه بيل ساده.خوب شد بهشون نگفتم ها و الا حتما بايد بهشون ناهار هم ميدادم! الان که دارم مينويسم ياد يه شعر افتادم :

I don't mind this empty room, and I like it when I'm alone,
I'm trying not to think about you, I'm not waiting by the telephone,
I'm watching a late-night movie, where the lovers say goodbye,
And it's really getting to me, and tears are in my eyes,
But I'm not crying, I'm not crying,
I'm not crying over you, I'm over you;

حالا تلفن و email  نداشتی تو روزنامه مثلا دوچرخه (ويژه نامه کودکان همشهری ) که ميتونستی آگهی بدی.جشن تولد خيلی خوبه که البته شادی يه دونه برام گرفت .اينم يه عکس از تولد هومن که براش پستونک خريديم(خزرشهر  ۷/۱/۱۳۸۰):

خب اين همه نوشتم يه پپسی هم واسه خودم باز کنم ديگه :

بوی جوی موليان آيد همی ٬ يار ياد مهربان آيد همی

در ضمن ثمين خانوم يه چيزی بهم گفته بودن که جوابشون رو براشون گذاشتم ولی چون چند نفر ديگه هم بهم گفتن دارن ميگم :‌ آخه اگه من ميتونستم مثل آدم مطلب و پيغام بنويسم که اسم وبلاگ رو عوض ميکردم.

راستی سولماز خانوم آدرست رو به من بدی بد نميشه ها .من يه وبلاگ سولماز ميشناسم ولی اگه اشتباه بگيرم اونوقت سر بيار و بيل بخور (می دونی که دردم مياد)

خانوم کوچولو هم تو وبلاگش يه متن توپ با عنوان بازی نوشته حتما بخونين. من هم در مورد متنش ميگم: در آن شهری که مردمانش عصا از کور ميدزدند... من خوش دل ٬ محبت جستجو کردم

 

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢