اشک مهتاب

 

از همون لحظه ای كه با پدر و مادرم وارد سالن مهمونی شديم چشمم بهش افتاد و شور و هيجانی توی دلم به پا كرد... هفته ی پيش هم توی يه مهمونی ديگه ديده بودمش... طول سالن رو طی كرديم و روی يه سری صندلی نشستيم... دوباره نگاهش كردم... درست روبروی ما بود... اينبار يه چشمك بهم زد... لبخند زدم و به اطرافم نگاه كردم... كسی متوجه ما نبود... خودم رو به بی تفاوتی زدم و مشغول گوش دادن به حرفای ديگران شدم... ولی چند لحظه ی بعد بی اختيار زيرچشمی يه نگاهی بهش انداختم... چه ظاهر زيبا و جذاب و با نفوذی داشت... دوباره چشمك زد و هيجانم رو بيشتر كرد...

والدينم حواسشون به گفتگو با بقيه بود... به خودم نهيب زدم كه از فكرش بيام بيرون... باز هم متوجه صحبتهای مهمونای ديگه شدم... ولی حواسم اون طرف سالن بود... می خواستم برم پيشش ولی از پدرم و صاحبخونه خجالت می كشيدم... توی دوراهی عجيبی گرفتار شده بودم... دلم من رو به طرفش هول می داد و عقلم خجالت و آبرو رو ياد آوری می كرد... مرتب بهم چشمك ميزد... ديگه طاقتم تموم شده بود... دل به دريا زدم و گفتم هر چه باداباد... بلند شدم و با لبخند به طرفش رفتم... وقتی بهش رسيدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز كردم... برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم!... به به! عجب شيرينی خامه ای خوشمزه ای بود

 

کنار چشمه ای بوديم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشيديم از آن جام گوارا

تو نيلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دريا کن ای دوست

همه دريا از آن ما کن ای دوست

دلم دريا شد و دادم به دستت

مکش دريا به خون پروا کن ای دوست

تن بيشه پراز مهتابه امشب

پلنگ کوهها در خواب امشب

به هر شاخی دلی سامان گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب

پرستوی فراری از بهارم

يک امشب ميهمان اين ديارم

چو ماه از پشت خرمن ها بر آيد

به ديدارم بيا چشم انتظارم

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢