آمده ام

آمده ام که سر نهم،عشق تو را به سر برم ؛ ور تو بگوییم که نی،نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان،از همه دیده ها نهان ؛ تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده ام که ره زنم،بر سر گنج شه زنم ؛ آمده ام که زر بـرم، زرنـبـرم خبـر بـرم

گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن ؛ گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر،من به کجا نظر کنم؟ ؛ اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم؟

آن که ز زخم تیر او کوه شکاف می کند ؛ پیش گشاد تیر او ، وای اگر سپر برم

در هوس خیال او، همچو خیال گشته ام ؛ وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من ؛ گفت بخور نمی خوری ، پیش کس دگر برم

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۱