بايد بروم...

من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنيدم
بايد امشب بروم
بايد امشب چمدانی را که به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد بردارم
وبه سمتی بروم که درختان حماسی پيداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
بايد امشب بروم ...
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱