نديد بديد





کتکله:


چند وقت پیش روزنامه یه مطلب در باره یه مرد آفریقایی چاپ کرده بود.این آقا که در هتلی در هامبورگ بوده وقتی صبح از خواب بیدار میشه میبینه که ماشینش کاملا سفید شده و به پلیس تلفن می کنه و میگه یکی ماشینش رو رنگ کرده ولی وقتی پلیس میاد می بینه روی ماشین برف بوده نه رنگ.خلاصه این آقا به عنوان ندید بدید توی یک روزنامه محلی معرفی میشه .
ولی حالا قصه ندید بدید ما :

همون طور که گفتم چند روز پیش جشنواره ادبی غدیر تو فرهنگ سرای بهمن برگزار شد .طبق معمول چون غذا و شیرینی مفتی فراوون بود بنده هم اونجا بودم.اما این بار قصه در مورد من نیست بلکه در مورد این امیر سرآشپز بی کلاهه.
اون از روز قبل جشنواره که کارت دعوت رو داده بود به چند نفر و فکر کرد همه میان ولی نیومدن. – ای جونم ضد حال از نوع فوق اساسی -
اما قصه از داخل فرهنگ سرا شروع شد. – چه مکان خوبی برای فرهنگ سازی !!- که این امیر ندید بدید یکی از اعضای اجرایی اونجا (که از این به بعد پری قصه ماست) رو دید واحتمالا در جا 10 – 15 بار این غزل رو خوند :

از من بگریزید که می خورده ام امروز ؛ با من منشینید که دیوانه ام امروز
آن که یک جرعه اش مست کند هر دو جهان را ؛ از لبش من بگرفتم پیمانه ای امروز

خلاصه امیر که از مقامات صحنه ( یه نوع مسئول اجرایی که اغلب به درد مسخره و البته ضایع شدن وسط برنامه می خوره!!) بود ، کار را رها کرد و به مسائل حاشیه ای از قبیل حمایت از این خانوم در بحث های پیش آمده بر سر نحوه صحنه آرایی و تایید نظرات ایشان پرداخت ( که البته ایشان در ضمینه آرایش ، دستی قهار و یدی طولی داشتند!!)، در هر مساله ای به یه بهونه ای از ایشون سوال کرد مثلا یه بار پرسید : "معذرت می خوام شما فکر می کنید چه آهنگی قبل از مراسم پخش بشه بهتره؟" نمی دونم حتما انتظار داشت جوابش آهنگ "سبد سبد " باشه .یه بار هم برای اینکه تو چشم بیاد وسط مراسم رفت رو صحنه و یه کاغذ به میز چسبوند ولی جاتون خالی کج که بود هیچی ، سرکار علیه اصلا تو سالن نبودند !! ( من از کجا میدونم؟؟ دارم مشکوک می زنم ها!!) غافل از این که اثری نداره.یه بار هم که این پری قصه ما از صحنه رفت بیرون امیر زد زیر آواز :"رفتی و اسم قشنگت ...." و با افتخار گفت من هم به جمع شما پیوستم ، که من گفتم اگه من از شما بودم وبلاگم لااقل 4 تا بازدید کننده داشت!!

اما روزگاری( 3 ساعت ) گذشت و در پایان مراسم امیر، پری قصه مون رو با چند نفر دیگه دید و اینبار گفت :"رفتی و نوشتی از که دوری من ملالی نیست ..." و احتمالا در آن شب بارانی در حال قدم زدن تو راه برگشت به خونه دست از پا درازتر (یه چیز هایی تو مایه کانگورو) با خودش گفت : "خسته شدم از آسمون ، هم از زمین هم از زمون "

نتیجه اصولی اول : اول مطمئن شید طرف رفیق نداره بعداً واسه خودتون نقشه بریزین.
نتیجه منطقی: بنده از این دوست ها ندارم . (چکش فرنگی: د نامرد همین دو ماه پیش زیرابمو زدیا)
نتیجه ادبیاتی: چشمی که نظر نگه ندارد ، صد فتنه که بر سر دل آرد.
نتیجه دانشگاه شاهدی: مراسم به دور از هر گونه مساله حاشیه ای ، به بهترین نحو ممکن برگزار شد.
نتیجه فمینیسمی: دم این پری قصه مون گرم.
نتیجه اخلاقی : اونهایی که تو دانشگاه آدم نشوند مانند همین امیر خان ما باید به فرهنگ سرا برده شوند بلکه یه فرجی رخ بده.
نتیجه اقتصادی : حیف اکانت اینترنت که صرف قصه عاشقی بعضی ها شه.
نتیجه ضد ضایع شدنی: اگه این امیر تو دانشگاه 4 بار با دختر ها حرف زده بود این جوری ضایع نمی شد.
نتیجه اصولی دوم : ندید بدید ، هیچی ندید ، وقتی بدید ، به خود "_ _ _ _" ( خودتون این یه کلمه رو حدس بزنید.)


چکش فرنگی:


آخه تو نتیجه بلدی بگیری که میای نظر میدی؟
آخه این امير در تلی از ابهام فرو رفته از دست تو!!!!
آخه من چیکاره بیدم؟
تو نفس من بیدی
من امیر میخوام تو رو هم میخوام و مال و منال هم میخوام دیگه داشت یادم میرفت اونم میخوام (کتکله میشناستش!!!) دیگه هیچی....
آهان یه سوال؟ این پری قصه ها ماشین داره یا نه؟ پول دار بیده که این امیر خان گول خورده یا خبرای دیگه ای بیده؟ اگه پولداره ما رو هم خبر کنین حداقل ۴- ۵ تا پیرن بیشتر پاره کردیما.

اثری از : کتکله رفيق امير خان
تصحيح: چکش فرنگی رفيق کتکله
برداشت: دوستای چکش فرنگی
حکم اعدام برای من صادر شد!!   
نویسنده : کتکله ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۱