من و آشپز!!

برای اولين بار در تاريخ برره!!!



چکش فرنگی:
سلام و صد و نود و سه تا سلام!
ممممممم...
ديشب داشتيم با اين سرآشپزمون ميناليديم و قصه ليلی مجنون ميگفتيم. (نامرد دو دقيقه هم مهلت نداد ما بناليم) فقط فکرش اين بود که مخ مارو تيريد کنه!! به قول خودش داشت مخ ميزد.
بابا امير خان من واست بميرم . . . اين کتکله بعد از اين همه سال دقيقه ای نتونست مخ مارو تيريد کنه.!!. تو که ديگه در حد اين کتکله ما نيستی که!!!

خلاصه اگه امير خال اجازه بدن ميخوام امشب يه بخشی از چت ديشبمونو برای حضار محترم بنويسم البته با کمی ترجمه و تفسير!!!!
(هشدار برای کبری ۱۱!!! امير خان قبل از اينکه چيزی بنويسم حکماً التماس کن که بيخيال بشم ?ok)
ديگه مزاحمت بسه
شب بخير کوچولوهای من!!!   
نویسنده : کتکله ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۱