نوع جديدی از زندگی متمدنانه : 24 ساعت الافی

چهار شنبه ساعت یک بعد از دو در کردن جلسه انجمن علمی - که خود اعضا دو در میکنند چه برسه به من معاون کلانتر- رفتم امیر آباد شمالی دنشکده فنی دانشگاه تهران ولی این رفیقم که باهاش قرار داشتم نیومده بود . من که میدونم یادش رفته بود. بعد رفتم دانشکده فنی دانشگاه تهران تو انقلاب . تو پاتق همیشگی بچه ها که همون سایت باشه هم نبود . و من از اینترنت آنجااستفاده کردم و یک مشت دری وری (بخونین گل واژه) براش نوشتم که البته صبح فردا (پنجشنبه ) دیدم اون هم پیام گذاشته که تصادف کرده بوده.
بعداز ظهر ساعت 7 به همراه جاهد به خوابگاه رفتیم و تی تاب با شیر کاکائو خوردیم و از مناظر دیدنی آن بازدید کردیم.در این بین امیر به من زنگ زد و به او گفتم با بچه ها به جردن رفته ام و بیچاره داشت چشمش در می آمد که چرا به او نگفته ایم که جاهد قضیه رو لو داد.
.... اما خوابگاه ، در آنجا حیاطی بود که در آن زمین فوتبال بسکتبال و والیبال قرار داشت. واین زمین از جمله نوادر و اعجاب حیات وحش بود چرا که در آن باران به صورت موضعی و در یک لحظه می بارید و در یک نانو ثانیه نیم متر مربه زمین خیس می شد و به طور کلی نمودار خیسناکی زمین در زمان دارای پیوستگی نبوده و از ملاحظات مشتقات ضربه پیروی می کرد. که البته گروهی از دانشجویان که افکار غربی و منافقین کفار از زبان آنها بیرون می آمد مخالف اعجاز خداوند بوده و معتقد بودند که این کار سایر دانشجویان است که از بالا آب می ریزند ولی چون من به چشم خودم ندیدم باور نکردم چون اگر می خواستم ببینم حتما خیس می شدم. سپس از آنجایی که دانشجویان محرتم وقت نداشتند و کنار پنجره در حال انجام کار های مهمتر دیگر بودند و مسلما مغز خر نخورده بودند که بیایند مرا ببینند ، من به دیدن آنها رفتم ( انصافا جدی بگم امکانات خوابگاه نسبت به خوابگاه دانشگاه تهران سرسام آور زیاد است) در آنجا اصغر صنفی را دیدم و تنی چند از دوستان اصغر صنفی همچنین در آنجا همه از مسابقه پخت بهترین ماکارونی که هفته آینده برگزار می شود صحبت می کردند و زبانم لال، گوشتان کر ، سرور Persianblog خراب شود ، هیچ کس الکترومغناطیس نمی خواند. حدود ساعت 8 یک آقای درجه دار که مربی تیم ملی تیر اندازی هم بود آمد وآموزش تیر اندازی داد. در آنجا با چند نفر آشنا شدم یکی احمد که سابقه حضورش در کمیته انظباطی از اعضای کمیته بیشتر است و احتمالا بعد از فارغ التحصیل یا اخراج شدن مسئول نظارت بر کمیته می شود چون قوانین را بهتر از همه می داند، یک نفر آقای خیلی محترم هم بود که اولین بار که تهران آمده در میدان راه آهن یک تاکسی گرفته و گفته لطفا من رو ببرید کوچه شهید عاطفی خوابگاه ملت و راننده نا محترم او را میدان امام حسین پیاده می کرده بود. خلاصه ساعت 10:30 از خوابگاه خارج شدم و تا خونه هم خبری نبود غیر لز نیم ساعت گوش دادن به آهنگ های Black cats چهار سال پیش و نیم ساعت هم آهنگ در هم، که تو سه تا تاکسی گوش دادم.

پنج شنبه صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم و بدون کیف و از این چیز های اضافی با پیرهن آستین کوتاه رفتم دانشگاه - داش جواد بهمون گی نمی ده- . ساعت 10:30 سر کلاس دکتر بهدین بودم با من شدیم 6 نفر. بهدین که قاطی پاطی و غلط حل میکرد آخر هم گفت نمی دونم چرا این خانم ... که هی می گه کلاس رو بجای چهار شنبه ، پنجشنبه برگزار کنین خودش نیومد؟
بعد هم رفتم پارک لاله سر قرار کنسل شده دیروز(چهار شنبه) و تنی چند ( دو نفر) از دوستان را آنجا دیدم و در آنجا افرادی که معمولا کیف کولی دارند و به آن عروسک آویزان می کنند زیاد بودند و دوستم می خواست با یکی از آنها صحبت کند که من نذاشتم و این عمل خداپسندانه من هیچ ربطی به ترس از جمع کثیر جوانان غیور که در تمام سطح پارک مانند گل های بهاری پراکنده بودند و در هنگام عبور یکی از آن عروسک آویزان کرده ها سوت میزدند و مقادیر کمی تابلو، جنگولک بازی در می آوردند ، نداشت. که به طور کلی به این افراد لات مخفی می گویند.
در میدان اصلی پارک یک کیوسک پلیس می باشد و در کنار آن یک فروند الگانس پلیس بود و راننده آن در حال نشان دادن قدرت و شکوه نیروی انتظامی - که در فرمان هیدرولیک الگانس نهفته بود – به سر می برد و در حدود 3 دقیقه ای که آنجا بودیم 10 بار عمل سنگ چین را با سرعت زیاد انجام داد که مادر یکی از بچه هایی که دوچرخه بازی میکردند او را به شدت دعوا کرد و او معذرت خواست و من افتادگی افسران پلیس را دیدم و او دیگر سنگ چین نکرد و با یکی از صندلی ها، عمل پارک دوبل را انجام داد و همه می خواستیم فریاد بزنیم نیروی انتظامی تشکر تشکر که تر سیدیم به جرم شباهت به دانشجویان ما را دستگیر کنند.
سپس ساعت یک شده بود و به خانه رفتم و دیگر کاری نکردم. چون 24 ساعت تمام شده بود.

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢