یک روز با شکوه

به مناسبت سالروز وفات سهراب سپهری :
بر لب درگاه شما آفتابی است ........
.....................که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد


بعضي ها مي گويند به تريپ، يا چه مي دانم تيپ تو نمي آيد كه آدمي فرهنگي باشي. هه! خيال كرده اند! كور خوانده اند! مي آيد، خيلي هم خوب مي آيد. چطور به گوجه فرنگي مي آيد كه فرهنگي باشد، ولي به ما نمي آيد؟ چطور به توالت فرنگي.... ولی از حسام.م.x نه اصلاً ولش كن! مشك آن است كه خودش بگويد نه آن كه عطار ببويد.!!
شما خودتان بگوييد يك آدم غير فرهنگي مي رود نمايشگاه بين المللي كتاب؟ يكي از دانشمندان و فيلسوفان يوناني مي گويد: يكي از نشانه هاي توسعه فرهنگي آدم ها، رفتن به سينما، تئاتر و نمايشگاه بين المللي كتاب تهران است و ما هم كه خيلي اهل فرهنگ و توسعه و از همين كشكيات هستيم در یک روز پنجشنبه دست بچه ها را گرفتيم و رفتيم نمايشگاه بين المللي كتاب.
جاي شما خالي، خيلي خوش گذشت. البته ناگفته نماند كه جيبمان خالي شد. ولي به هر حال كلي، خريد كرديم و سودها برديم.
يك روسري گل منگلي و منگوله دار براي عيال حسام .م.x خريديم. (از دستفروش هاي جلوي نمايشگاه) يك سيب زميني پوست گير براي خودمان خريديم كه موقع پوست گرفتن بادنجان انگشتمان سياه و كبود نشود. (از دستفروش هاي جلوي نمايشگاه)، يك پاشنه كش و شانه و قوزبند براي خود حسام .م.x و يك جفت جوراب يقه اسكي و يك CD ترانه هاي مجاز mp4 (كه خيلي بهتر از mp3 مي خواند) براي امیر خريديم (از دستفروش هاي روي پل هوايي بزرگراه چمران) چند تا خرت و پرت، ازجمله تله موش و قيف سه سوراخه و بوگير تلويزيون هم براي خانه خريداري فرموديم (از دستفروش هاي آن طرف اتوبان) جاي شما خالي، از بستني و سيب زميني سرخ كرده و نوشابه و ساندويچ هم فيضي برديم و شكمي از عزا درآورديم (از غرفه هاي داخل نمايشگاه)
ابتدا به غرفه کودک و نوجوان رفتیم.متاسفانه در آنجا اصلا کتاب HTML برای کودکان نبود. در این غرفه شهاب با همه این آدم هایی که داخل پوست عروسک میروند دست داد و دم یکی را هم لگد کرد.قبل از ناهار به غرفه مطبوعات هم رفتیم در آنجا حسام .م.x یک عدد تقویم برداشت ولی وقتی ما خواستیم برداریم یک آقای محترم گفت تقویم فروشی است و ما فهمیدیم که حسام به خانم محترم داخل غرفه گفته است : " خانوم خانوم ها " و از این جور حرف ها و تا سر او در حال گیج رفتن بوده حسام یک عدد تقویم برداشته است. و البته از بازی گرگم به هوا هم لذت بردیم و به دستور سرکار خانوم حمیدیان به دنبال دو سه نفری گشتیم و زمانی که دیدیم خودشان برگشته اند کلی خیط شدیم در ضمن در این عمل خطیر حسام را شرکت ندادیم چون می تر سیدیم آنها پیدا کند و اشتباهاً آنجا را با وبلاگ آنها – که آدرسش را نمی دانم – اشتباه بگیرد و به آنها بگوید :"خانوم خانوم ها این جا چی کار می کنین؟" درست مثل اینکه با کودک 3 ساله صحبت میکند و همان 2 قرون آبروی نداشته مان را هم به باد بدهد. سپس در حالی که داشتیم در سالن ها می خندیدیم برنامه ها قطع شد و خبر فوری توسط جعفر رسید که یکی از آن صنفی ها مقداری پول گرفته و به داخل استخر وسط نمایشگاه رفته است. – حالا هی میگن چرا آب به آسیاب علمی میریزی؟ خب اینم دلیلش!-
تازه، كلي هم خنديديم و خوش به حالمان شد. حتماً دنبال موضوع مورد خنده ما مي گرديد: چه حالي داشتند اين آدم هاي بيكار و علاف كه دربه در دنبال كتاب مي گشتند و بغل بغل كتاب به اين طرف و آن طرف مي بردند و عين چي عرق مي ريختند!





مردي از جنس خورشيد ؛ در سياه شب درخشيد
مردي با غيرت خويش ؛ شب چراغي گشت و تابيد
  

نویسنده : کتکله ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢