يه پيشنهاد برای اونکه می خونه و پيغام نميذاره

سه شنبه بد جوری اعصابم خورد بود .می خواستم بزنم این وبلاگ رو پاک کنم برم پی کارم، ولی دمش گرم این داداش نینو ، یه جوری بهم فاز داد که به کل فراموش کردم.یاد بگیرین رفیق به این میگن ای بیخبر از لذت عیش مدام ما .
خوندم که وبلاگ نمکدون هم به همین سر انجام رسیده . شاید از این رفیق ها نداشتن .
به هر حال مرض نداشتم این همه شعر رو تایپ کنم .تا تهش بخونین:
{شعر "چاووشی" از مهدی اخوان ثالث" فروردین 1335 }




بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،
گرفته کوله بار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت،
گهی پر گوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند،
ما هم راه خود را می کنیم آغاز .


سه ره پیداست .
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر،
حدیثی که ش نمی خوانی برآن دیگر.

نخستین : راه نوش و راحت و شادی.
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر : راه نیمش ننگ نیمش نام ،
اگر سر بر کنی غوغا ، وگر دم در کشی آرام.

سه دیگر راه بی برگشت، بی فرجام.

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه بر داریم ،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی ،
و اکنون میزند با ساغر "مکنیس " یا "نیما"
و فردا نیز خواهد زد بجام هر که بعد از ما؛
سوی اینها و آنها نیست.

به سوی پهندست خداونیست.
که با هر جنبش نبضم
هزارن اخترش پژمرده و پرپر بخاک افتند.

بیا ره توشه بر داریم ،
قدم در راه بگذاریم.

به سوی سرزمین هایی که دیدارش، بسان شعله آتش،
دواند در رگم خون نشیط زنده بیدار.

نه این خونی که دارم ؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار،
بسوی قلب من،این غرفه با پرده های تار.
و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور :
-"کسی اینجاست؟
هلا!من با شمایم،های!...کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟"

و میبیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست.
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،
وز آنسو می رود بیرون ، بسوی غرفه ای دیگر،
به امیدی که نوشد از هوای تازه آزاد،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که می خواند :
" جهان پیر است و بیبنیاد ، از این فرهادکش فریاد..."

وز آنجا می رود بیرون به سوی جمله ساحل ها .
پس از گشتی کسالت بار،
بدانسان – باز می پرسد- سر اندر غرفه با پرده های تار :
-"کسی اینجاست؟"
و میبیند همان شمع و همان نجواست.
که می گوید بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر بدرد آلوده مهجور :
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟

بیا ره توشه بر داریم ،
قدم در راه بگذاریم.
کجا؟ هر جا که پیش آید .
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما ،
زند بر پرده شبگیرشان تصویر .
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود.
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد . دیر.

کجا؟ هر جا که پیش آید .
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان.
و در آن چشمه هایی هست،
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.
و می نوشد از آن مردی که می گوید:
" چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری باغی کز آن گلهای کاغذین روید؟"

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست.
که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من وتو ) مرگ پاک دیگری بوده ست.

کجا؟ هر جا که اینجا نیست .
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلی زن ، ز سیلی خور،
وزین تصویر بر دیوار ترسانم .


درین تصویر،
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ،اما نه بر دریا
به گرده من ، به رگهای فسرده من
به زنده تو ، به مرده من.

بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کی کشته ، ند روده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر ودوشیزه ست.
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده ،
که چونین پاک و پاکیزه ست.

بسوی آفتاب شاد صحرایی ،
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیکرانسبز و مخمل گونه دریا،
می اندازیم زورق های خود را چون کل ( پوست ) بادام.
و مرغان سپید بادبانها را میاموریم،
که باد شرطه را آغوش بگشایند ،
و میرانیم گاهی تند ،گاه آرام.

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی فرجام بگذاریم....

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٢