خواستگاری

از وقتی خواهرم "های" موهایش را "لایت" کرده است، فرت فرت در خانه ما خواستگاری می باشد.آنها همگی داوطلب می باشند تا به جای من خواهرم را تا نانوایی برسانند.عمویم می گوید :" باید به صورت مسالمت آمیزی غیرت را به داماد واگذار کنی!" او معتقد می باشد :" ازدواج خیلی خوب می باشد و یک نان خور کم می شود!" ولی بابایم میگوید :"دخترم می خواهد درسش را ادامه دهد."

پریروز:
یک آقای پسر با کلاسور و عینک خواستگار می باشد.ما از بادمجان زیر چشمش می فهمیم که دانشجو می باشد.خواهرم می گوید :" من به جز یک خانه ویلایی در خیابان بالاشهر و یک ماشین انژکتوری و کلی در آمد و اجازه نصب پوستر نیکبخت انتظار دیگری ندارم!"
بابایم می گوید :" شما چه کاره می باشی؟" آقای دانشجو در حالی که خیلی لطافت ابراز می کند می گوید:"آرامش فعال می کنم" من نمیدانم آرامش فعال چه می باشد . عمویم می گوید :" یک چیزی تو مایه های دمت گرم می باشد!" بابایم میگوید:"من به کتک خور جماعت دختر نمی دهم تازشم دخترم می خواهد درسش را ادامه دهد."

دیروز:
یک آقایی که خیلی هیکل میباشد با دوستانش در خانه ما میباشد. دوستانش او را برادر صدا می زنند.بابایم می پرسد:"شغل شریف شما چیست؟" او با صدای رسا می گوید :"آرامش فعالی ها را فشار می دهم!"
خواهرم روی پوستر نیکبخت چایی می آورد تا تست روشنفکری کند. آقای هیکل در حال قرمز بودن می گوید:"این چه می باشد خواهر؟"من نمیدانم چرا آقای برادر چایی نخورده فامیل می باشد!.
بابایم می گوید:"من به کتک زن جماعت دختر نمی دهم دخترم هم می خواهد درسش را ادامه دهد."

امروز:
امروز خیلی برهه زمانی خاصی می باشد. این را عمویم میگوید.یک آقای محترمی که مرفه بی درد می باشد خواستگار می باشد.خواهرم همه پوستر هایش را از دیوار کنده است. مبل ها و ماهواره فرنگیز خانم اینها را هم قرض کرده ایم که یک وقت کم نیاوریم. عمویم میگوید:"مهمان ها که آمدند خودت را جلوی ماهواره تکان بده تا خیلی مدرن باشیم!" تازشم مادربزرگم موهایش را "حنا لایت" کرده و دندانهای مصنوعی اش را مسواک زده که پوزشان را در ژیگولی بزنیم. من هم خیلی خوشحال می باشم از بس عمویم می گوید:"اگر آقای بی درد داماد ما شود ما هم یک ماه عسل در دوبی ای ، جایی افتاده ایم"
به مناسبت فرارسیدن خواستگار، خواهرم غش میباشد. آقای خواستگار با گل و شیرینی وارد می شود و یک پفک خارجکی به من باج می دهد.آقای باج بده به چشم شوهر خواهری خیلی هلو می باشد.آدم خوشش می آید. خواهرم پس از صرف یک لیوان آب قند به هوش می آید، ولی چایی را من تعارف می کنم که آنها نفهمند ما خیلی هول شده ایم. آقای خواستگار از بس با حیا می باشد به جای خواهرم به مادر بزرگم زل زده و لبخند می زند. عمویم می گوید :" شما از کی بی درد شدید؟" آقای هلو می گوید :"وقتی همه همدیگر را فشار می دادنذ ، ما بار خود را بستیم" من نمیدانستم از راه باربری هم می شود بی درد شد!
مادربزرگم می گوید :"کسب و کار شما چه می باشد؟" آقای بی درد با اطوار می گوید:"بیزنس می باشم." من نمیدانم آن چه می باشد. عمویم میگوید" متلک جدید می باشد ، من هم بلد نمی باشم!"
خواستگار بی درد باربر خیلی عشقولانه و مهربانانه مادر بزرگم را نگاه می کند. عمویم میگوید : "از قدیم گفته اند مادر راببین دختر را ببر."
آقای اطوار می گوید:"شما چه انتظاراتی دارید؟" دندانهای خواهرم قفلیده شده است. عمویم می گوید :"از قدیم گفته اند هر گلی زدید همان قدر آش می خورید!" ولی پدرم می گوید:"دخترم می خواهد درسش را ادامه دهد."
آقای مرفه با حالت قمیشانه به مادربزرگم که سیب گاز میزند، می گوید:"نظر خودت چیه عزیزم؟!" ما خیلی بدبخت می باشیم از بس داماد ، عروس را اشتباه گرفته است! خواهرم مجدداً غش می باشد. مادربزرگم از هولش دندانش را لای سیب جا میگذارد!! بابایم و عمویم بر سر نوع آلت قتاله دعوا دارند...
من دلم خیلی برای خواهرم میسوزد از بس باید تا صبح دوباره پوستر نیکبخت به دیوار بچسباند.

پس از دستور :
این چند وقت مثل همه سرم خیلی شلوغه ، یه چند روزی میرم پشت هیچستان.
تا اینجا رو که خوندین یه پیغام هم بذارین.
فعلا به سلامت.
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٢