سيب

و تو مي خنديدي
و نمي دانستي ،
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم.

باغبان از پي من تند دويد،
سيب را دست تو ديد،
غضب آلوده به من کرد نگاه،
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز
سالهاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم :

که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت.

( سروده حميد مصدق)
  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۱