تولد يک برره ای

چند روز قبل البته چندين سال پيشش موجودی به دنيا اومد که تمام فرشتگان به درگاه خدا رفتند و گفتند اين بشر به جز خرابکاری و سوتی دادن کاری بلد نيست واسه چی خلقش کردی؟ و خدا گفت خودش بهتر ميدونه چی کار کرده!(احتمالا نوعی تاييد حرف فرشته ها بوده)

جاتون خالی روز تولد و دو سه روز بعدش رو هم کامل با رفقا بوديم دريغ از يه بيل ساده.خوب شد بهشون نگفتم ها و الا حتما بايد بهشون ناهار هم ميدادم! الان که دارم مينويسم ياد يه شعر افتادم :

I don't mind this empty room, and I like it when I'm alone,
I'm trying not to think about you, I'm not waiting by the telephone,
I'm watching a late-night movie, where the lovers say goodbye,
And it's really getting to me, and tears are in my eyes,
But I'm not crying, I'm not crying,
I'm not crying over you, I'm over you;

حالا تلفن و email  نداشتی تو روزنامه مثلا دوچرخه (ويژه نامه کودکان همشهری ) که ميتونستی آگهی بدی.جشن تولد خيلی خوبه که البته شادی يه دونه برام گرفت .اينم يه عکس از تولد هومن که براش پستونک خريديم(خزرشهر  ۷/۱/۱۳۸۰):

خب اين همه نوشتم يه پپسی هم واسه خودم باز کنم ديگه :

بوی جوی موليان آيد همی ٬ يار ياد مهربان آيد همی

در ضمن ثمين خانوم يه چيزی بهم گفته بودن که جوابشون رو براشون گذاشتم ولی چون چند نفر ديگه هم بهم گفتن دارن ميگم :‌ آخه اگه من ميتونستم مثل آدم مطلب و پيغام بنويسم که اسم وبلاگ رو عوض ميکردم.

راستی سولماز خانوم آدرست رو به من بدی بد نميشه ها .من يه وبلاگ سولماز ميشناسم ولی اگه اشتباه بگيرم اونوقت سر بيار و بيل بخور (می دونی که دردم مياد)

خانوم کوچولو هم تو وبلاگش يه متن توپ با عنوان بازی نوشته حتما بخونين. من هم در مورد متنش ميگم: در آن شهری که مردمانش عصا از کور ميدزدند... من خوش دل ٬ محبت جستجو کردم

 

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢