من از دشمن نمي ترسم

من از دشمن نمی ترسم که دشمن های وهو داره
من از رنگین کمون هفت رنگ شهر میترسم،
من از بغض کریه بادِ وهم انگیز میترسم
من از باران نمی ترسم که باران سیل ویرانی به بار آرد که باکی نیست،
من از نمناکی احساس میترسم.
من از عشق بدون مرز می ترسم.
من از مردن نمیترسم ،که مردن رنگ سبز یک نیاز است.
من از بی نیازی در پس تزویر می ترسم.
من از باد خزان عمر خویش می ترسم.
من از گفتن نمی تر سم که عشقم بی نفس در باور زیبای ماندن،
افتاد وتنها در پس آن عقرب زاده جراره پرپر شد.

(۱)


گفتن نه رنگ سبز عشق است و نه لفظ پاک ماندن
گفتن ، سیاه است همچو رنگ خالی رفتن.

من از مردن نمیترسم که
مرگم بی صداست .
من از مرگ مرده ذهن فقیرم سخت می ترسم.
مرا از تنهایی مار شکسته نترسانید
من از نیرنگ یاس وحشی جنگل نمی ترسم.

(۲)


من از شبنم که روی گل نشیند سخت می ترسم.
من از بوییدن یک گل تنها نميترسم
من از باغبان شهر بی عشقی نمی ترسم.
مرا از او نترسانید ، او یک نگاه ساده و تنهاست.

(۳)

او پروانه ای در حصار اشک من نیست.
مرا از من بترسانید که اشکم غداره ای طوفانی است.
قدم هایم کوچک و بی انتها و مات و مبهوتند.
هوای گفتنم را می شناسند.

مرا از عشق یک بازیگر بترسانید

(۴)


من از غرور نمی تر سم ، من از شکستن هم نمی ترسم
من از این سکوت بی فرجام می ترسم.
من از آبی شدن در دل دریایی تو می ترسم.
من از این بی خیالی های مهر انگیز می ترسم.
تو هرگز این غم پنهانی دل را نمی دانی !
من از عشقم نمی ترسم
من از جدایی در میان راه می ترسم.
نه از تو ،که از دل تنگی و از لحظه های تار می ترسم.
من از شیرینی لبخند تو سخت می ترسم
من از دیدن مرگ دلم نمی ترسم.
من از زل زدن در نگاه خاکی تو سخت می ترسم.

(۵)


من از تو، نه نمی گویم ، نمی ترسم ، من از آوارگی دل خویش می ترسم.


( سروده مهدي ، تقديم شده به آ‌سد چکش فرنگي برره ای اصل)

  
نویسنده : کتکله ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۱